تبليغاتX
مازارنیوز - معرکه­ی پهلوان

معرکه­ی پهلوان

همه چیز عادیست عین همیشه. بی­آنکه متوجه شده باشم وارد خیابان اصلی می­شوم. مردم چون گله­ی بی­شبان در هم می­لولند. هرکدام هراسان به جایی می­دوند. اینجا جنگلی است با انبوهی از انسان. اینجا حقیقتاً قانون جنگل حکمفرماست. نخوری، خورده می­شوی. نکشی، کشته می­شوی. دیر بجنبی کلاه­ات پس معرکه­است. وقتی به خود آیی، همه را باخته­ای. مال، آبرو، حیثیت و انسانیت­ات را. صدای قهقهه­ی مردم از چندمتری به راحتی شنیده می­شود. ازدحام جمعیت بیشتر و بیشتر می­شود. جلوتر می­روم. گویی پهلوانی معرکه گرفته است. آری همینطور است. چشمانم هنوز می­توانند یاری­ام نمایند. پاهایم هنوز می­توانند لشم را جلو بکشند و حافظه­ام هنوز می­تواند خاطرات دوران کودکی­ام را برای یکبار هم که شده جلو دیدگانم مجسم سازد. "یا ابوالفضل! یاری­ام کن"، "مرا شرمنده اهل و عیالم نساز"، "دستت را به حرمت سقای کربلا توی جیبت کن و به یاد کشته­ی کنار نهر القم دعایم نما". آری در یک آن همه چیز را در ذهنم مجسم می­کنم. می­بینم. چه خوب هم می­بینم. سربازی بلند قامت، ریسمان نایلونی نحیفی دور بازوانش می­بندد. همه نگاهشان می­کنند. همه با صدای بلند می­خندند. همه راضی به نظر می­رسند. همه تاییدشان می­کنند. پهلوان آماده است. آماده است تا دور تا دور میدان را  بچرخد. بچرخد و ورد بخواند. بچرخد و از تماشاگران طلب یاری نماید. اما میدان بسیار تنگ است. تنگ­تر از دل­های زنگ­آلود ما. تنگ­تر از آنچه­ به فکرش رسد. می­چرخد. جداول پیاده­رو مانع می­شوند. دستانش توان حرکت ندارند. بازوانش از کار افتاده­اند. چون درخت بید می­لرزد. مردم می­خندند. مردم از حرکت­های غیرعادی جوان سرمست می­شوند. صدای قهقهه­شان فضا را پر می­کند. مردم باد می­­شوند و به راه می­افتند. مردم باد می­شوند تا بید را بلرزانند. باد می­شوند تا بر خرمن دیگران آتش زنند. باد می­شوند تا شرف و انسانیت را بگیرند. باد می­شوند تا همه را از حقیقت تهی سازند.

دیگر چشمانم رو به تیرگی می­روند. پاهایم عقب و عقب­تر می­مانند و حافظه­ام چون ساعت کوکی پدر بزرگم قفل می­کند. دیگر هیچ آرزویی ندارم. هیچ چیزی از خدا نمی­خواهم. به خاطر همه داده­ها و نداده­­هایش سپاسگزارم. سپاسگزارم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 0:9 توسط R-E-Z-A .P |