سهم ما از عدالت!
سبا حیدرخانی
این روزها پایت را که از خانه بیرون بگذاری بوی عید را با تمام وجود میشنوی و حساش میکنی، از عطر سبزه و جنب وجوش ماهی قرمز تنگ بلور دستفروش کنار خیابان تا نشاط مردمی که از صبح تا عصر در بازارها برای خرید عید، بیخستگی میچرخند.
یادش به خیر، ما که دبستان بودیم الفبا را با «دارا و سارا» یادمان میدادند. دارا که همیشه خیلی چیزها داشت و سارا که اغلب هیچ نداشت. حالا هم دارا و سارا اگرچه از کتابهای فارسی دبستانی حذف شدهاند اما علاوه بر عروسکهایشان که به عنوان نمادی از ملیت ایرانی برای کودکانمان ساخته شدهاند، نمود عینی زیادی پیدا کردهاند. داراهای بسیاری هستند بیدغدغهی درد نداشتن و ساراهای بسیارتری هستند با آرزوی داشتن.
از جلوی آجیل فروشی سر خیابان که رد میشوم یادم میافتد خرید آجیل شب چهارشنبه سوری را به عهده من گذاشتهاند. صف طولانی و شلوغی فروشگاه را که میبینم میخواهم منصرف شده و مشغله کاری را بهانه کنم اما چشمم که به نوجوان 16 ـ 17 سالهی جلوی پیشخوان میافتد، وارد میشوم. نوجوانی که علیرغم غرور خاص سناش با یک هزار تومانی تقاضای آجیل میکرد و وقتی مغازهدار آجیلی کمتر از یک مشت تحویل او داد، ناامیدانه نایلون آجیل را روی پیشخوان گذاشت و رفت. در فکر ارزش پایین پولمان بودم که پیرزن کنار دستم آهسته زمزمه کرد: «این روزها کسی پول نداشته باشد، از شرمندگی خانوادهاش تنها میتواند بمیرد» ...
این روزها همه از گرانی حرف میزنند. خانم همسایه میگفت: «امسال اولین چهارشنبه سوری عروسمان است. باید دست کم150 هزار تومان برای خرید تنقلات و وسایل اولیه خرج کنیم». بعد با آه اضافه میکند: «امان از دست این گرانی...».
*****
دیشب اخبار داشت از ارزانی و کاهش نرخ تورم حرف میزد که پسر عموی 7 سالهام از پدر معنی تورم را پرسید. پدر انگار درددلش را خواسته باشند از گرانی گفت. از روزی که انقلاب کردند و امامشان در اولین دیدار مردمی برایشان از نفت و گاز و آب و برق رایگان حرف زد از اینکه چه چیزها حقشان است و اینکه چه طور مشکلات و سنگاندازیها نگذاشت نغمههای پیر مرادشان ترانه شود. از جنگ گفت و بیکاری و نرخ تورم وحشتناک سالهای بعد از آن. از فقر گفت و از ورشکستگی به خاطر قدرت خرید پایین مردم. پدر از بیپولی و سختیهاي مردم میگفت و چشمانش پر میشد از برق امیدهای بر بادرفته. از وعدههای نمایندههایشان چه بر مسند ریاست جمهوری و چه بر کرسی خانه ملت میگفت، وعدههایی که امیدوارشان کرده بود با شعار همیشگی رفع فقر و تبعیض و اجرای عدالت علی گونه هربار در یک لباس، امیدهایی که زودتر از آنچه فکرش را کنند به ناامیدی تبدیل شد. پسر عمویم خیلی وقت بود که رفته بود تا بجای شنیدن حرفهایی که از آن سر در نمیآورد با ماشین جنگی ساخت چین خود بازی کند. پدر همچنان خیره به دیوار روبرو نگاه میکرد، صدای شاد برنامه «فیتیله» از تلویزیون پخش میشد، انگار از اول هیچ غصه و مشکلی نبود ...
*****
روز جشن نیکوکاری است، از صبح چادرهای جمعآوری کمکهای مردمی در خیابانها برپاست. صدای موزیک و ترانههای شاد و مهیج با صدای خشخش پولهای کاغذی که درون صندوقهای شیشهای ریخته میشود در هم آمیخته است. آن طرفتر، خبرنگار صدا و سیما از مردمی که برای کمک آمدهاند فیلم و گزارش میگیرد. «دلم میخواست من هم به نوعی کمک کنم تا همه عید شادی داشته باشند» این جملهی تکراری اکثر مصاحبه شوندههاست.
فکر میکنم وقتی این همه مردم مهربان و نوعدوست داریم که علاوه بر صدقات روزانهشان با عقیدهی «رفع قضا و بلا»، در جشن های سالانه نیز سر از پا نشناخته به همنوعان خود کمک میکنند، چرا باز هم «همسایه»هایی وجود دارند که شب گرسنه سر بر بالین میگذارند؟!
مردی با لباسهای مرتب اما نه چندان «نو» از مقابل چادر جمعآوری کمکها رد میشود. کمی میایستد و با نگاهی گیج و خیره، دست در جیباش میکند. کمی بعد دست خالیاش را از جیب بیرون میآورد. خوب میدانم خودش
یکی از آنهایی است که این جشن را برایش ترتیب دادهاند. با نیم لبخندی دور میشود. فکر میکنم برای صرف این پولها و کمکها، تعریف مسئولان از «نیازمند» چیست؟!
*****
جمعیت زیادی جلوی کمیته امداد امام خمینی(ره) منطقه یک تجمع کردهاند و به سختی داخل و خارج م شوند. حدس میزنم به خاطر نزدیکی عید، «بن» یا چیزی شبیه آن توزیع میکنند. از یکی دو نفر که سوال میکنم حدسم به یقین تبدیل میشود. با تاکید اضافه میکنند: «اگر تحت پوشش هم باشی باید زود بجنبی چون تمام میشود اگر نه هم که ... ». با خودم میگویم خدا خیرشان بدهد، حداقل جایی هست که فقرا بتوانند با حفظ آبرو نیازشان را هم رفع کنند.
زنی جوان با آرایشی غلیظ از در کمیته بیرون میآید و هنوز چند قدم دور نشده، چادرش را از سر بر میدارد و با تنفر آدامساش را به بیرون تف میکند. زیر لب چیزی میگوید و با خنده به طرف مردی میرود که با اتومبیل پژو منتظرش است!
دیگر چندان مطمئن نیستم که اینجا نیز تنها درد نیازمندان واقعی و آبرومند را درمان کنند.
*****
حدود یک هفته پیش بود که اعلام کردند سود «سهام عدالت» افراد تحت پوشش کمیته امداد امام خمینی(ره) و بهزیستی را پرداخت میکنند. یاد چند سال پیش افتادم که «عدالت محوری» بر سر زبانها افتاده بود و از پول نفت بر سر سفره مردم و «سهام عدالت و چیزی مثل حذف یارانهها میگفتند. قرار بود دیگر نگذارند ثروتمندها هم مثل بقیه از یارانه استفاده کنند. آن موقع پدربزرگ میگفت: «خدا کند این سهام عدالت باعث نشود «کوپن»ها را جمع کنند. با آن گاهی قند و شکر و روغن را ارزان می خریم. اما اگر بخواهند پولش را به مردم بدهند تا بروند خودشان بخرند باز گرانی میشود و قیمت کالاها چند برابر». البته پدربزرگ پنج کلاس بیشتر سواد نداشت، اما معنی اقتصاد، افزایش نقدینگی و کاهش ارزش پول را با دیدن دهها بارهی اثراتشان در زندگی، مثل همه مردم ایران خوب میفهمید!
از زمان انقلاب تا الان قیمت برق و گاز و آب مصرفیمان خوب و نسبت به سایر اقلام ارزان بوده، با کالابرگمان، کالا هایی ارزان (هرچند با کیفیتی نه چندان مناسب) خریداری کردهایم و باز از گرانی و رشد نامتناسب و ناهماهنگ حقوق و دستمزد و درآمد نسبت به قیمت کالاهای اساسی در بازار نالیدهایم، انگار هر سال که درآمدمان بیشتر میشود فقیرتر میشویم!
چند وقتی است که بنزین سهمیه بندی شده و با کارت بنزین میگیریم. وقتی هم که به آخر ماه نرسیده سهمیهمان تمام میشود میرویم 4 ـ 3 ساعت در یکی از معدود جایگاههای سالم پمپ گاز شهرمان میایستیم. دستشان درد نکند، در این مورد واقعاً عدالت رعایت شده و راننده همسایه پولدارمان هم مثل ما چند ساعتی در صف گاز منتظر میشود، پارتی بازی هم اصلا نیست همه قانونمند و مثل هم هستند!
توزیع سهام عدالت را هم شروع کردهاند. پدربزرگ چند بار تاکید کرده که برای گرفتنشان اقدام کنیم چون «کربلایی قاسم» به او گفته بعد از عید «کوپن»ها را جمع میکنند و آنوقت دستمان از همه جا کوتاه میشود و ما میمانیم با قیمت سرسامآور کالاهایی که یارانهاش را برداشتهاند تا عدالت اجرا شود.
«سهام عدالت» ترکیب قشنگی است، یعنی سهم ما از عدالت. راستی سهم ما از عدالت چیست؟ عدالتی را که از اول انقلاب به عنوان وارثان اصلی «انقلابمان» و با وجود منابع نفتی و سرمایههای عظیم کشورمان نتوانستهایم اجرایش را ببینیم. براستی تمام سهم ما از ایران، انقلاب و عدالت همین مقدار است؟!