تبليغاتX
مازارنیوز

راه­های ورزقان، بوی مرگ و محرومیت می­دهند!

امروزه جاده‌ها را شاهرگ حياتي هر كشور مي‌دانند. شاهرگ­هایی که لابد وظيفه‌اي خطیر دارند و آن همانا دستيابي به توسعه و پيشرفت است. بنابراين مي‌توان نتيجه گرفت، كساني كه با جاده و جاده‌سازي مخالف باشند با توسعه و پيشرفت نيز سر ناسازگاري دارند. اما مگر مي‌توان با پيشرفت مخالفت كرد؟

در تعریفی دیگر، راه­هاي ارتباطي، گلوگاه­ شهرها و دهات محسوب می­شوند. همچنان­که کلیه نیازهای غذایی بدن انسان­ها از آب و غذا گرفته تا هوا همگی به ناچار بایستی از مسیری مشخص بنام گلو وارد بدن شوند، نیازها و امکانات مراکز تجمع انسانی نیز برای در دسترس قرار گرفتن و ارتفاع نیازهای جوامع، بایستی از طریق راه­های ارتباطی وارد این مراکز شوند. لذا هر میزان این گلوگاه­ها سالم­تر، سهل­الوصول­تر و کوتاه­تر باشند به همان میزان بیشتر مفید واقع خواهند شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 22:30 توسط R-E-Z-A .P |

                      

                    زرنق؛ شهري با بافت کاملا روستايي

 

برای سومین بار در هیجده ماه گذشته تصمیم داشتم رهسپار شهر زرنق شوم. برای شروع این سفر یکروزه راهی دروازه تهران شدم لیکن از سواری­های زرنق خبری نبود. به ناچار سوار میني­بوس هریس شدم تا شاید بتوانم از طریق هریس به موقع بر سر قرار خود حاضر شوم. زمانی که جلوی دانشگاه آزاد هریس از مینی­بوس پایین آمدم سرود "ای ایران، ای مرز پرگهر" از بلندگوی نصب شده در چهارراه مومنلو به گوش می­رسید. دانش­آموزان همراه معلمان و مسئولین مدارس فوج فوج به سمت خیابان امام در حرکت بودند. در مدت زمان کوتاهی که منتظر سواری زرنق بودم تقریباً دانش­آموزان اغلب مدارس در سه­راهی مهربان دور هم جمع آمدند. بیشتر مسئولین ادارات شهر زرنق هم در بین دانش­آموزان قابل مشاهده بودند. فرمانده نیروی انتظامی شهرستان با امام جمعه محترم هریس در حال صحبت بودند و بقیه نیز تقریباً به کارهای مشابهی مشغول بودند.

بالاخره با یک سواری پیکان که دو مسافر دیگر در صندلی عقب داشت به سمت زرنق راه افتادیم. راننده پیکان، پسر جوانی بود که بعدها فهمیدم با پیرمرد و پیرزن هم دهاتی هستند. در طول مسیر در رابطه با یکی از هم دهاتی­هایشان صحبت می­کردند که گویا بعد از فوت همسرش با زنی از اهالی يکي از روستای هریس ازدواج کرده است ولی بعد از گذشت مدت زمان اندکی اکنون زن به روستای خودشان برگشته و به بهانه­هایی آماده بازگشت به خانه و کاشانه خود نیست. البته پیرمرد در لابلای سخنانش گفت که هم دهاتی­شان، هفتمین شوهر زن محسوب می­شود و گویا هدف اصلی این زن از ازدواج، صرفاً دریافت مهریه است و بس.

جاده زرنق در دست بازسازی بود و وضعیت مناسبی نداشت. یادم است دو ماه قبل هم که به زرنق می­رفتم وضعیت جاده همین­جوری بود اما آن موقع اوایل شهریور بود و جای امیدواری بود تا شروع فصل سرما جاده سرو سامان بیابد ولی اکنون قراین نشان می­دهد که اتمام بازسازی جاده برای سال­جاری تقریباً میسّر نخواهد شد. از گردنه کوچکی رد شده و زرنق را در جلوی دیدگا­ن­مان یافتیم. در حاشیه­ی زرنق برخلاف هریس و بخشایش باغات زیادی وجود دارد و همین باغات در فصل پاییز با درختان زرد رنگ­شان جلوه­ی خاصی به شهر بخشیده اند.

هرچند که می­دانستم به احتمال زیاد شهردار زرنق در مراسم راهپیمایی حضور داشته باشد ولی با این حال برای اطمینان خاطر بیشتر، جلوی شهرداری از ماشین پیاده شده وارد حیاط شهرداری شدم. ساختمان شهرداری سوت و کور بود و غیر از دو نفر، همه کارمندان به­منظور شرکت در راهپیمایی، اداره را ترک کرده بودند. با یکی از دو نفر حاضر در ساختمان، احوال پرسی نموده و جویای آقای شهردار شدم که گفت: "در شعارند". وقتی حدسم به یقین تبدیل شد از ساختمان بیرون آمدم تا با گردش در سطح شهر از فرصت پیش آمده به نحو احسن استفاده کنم.

زرنق، شهر کوچکی است با بافت کاملاً روستايي که با توجه به وجود باغات زیاد و داشتن آب کافی برای کشاورزی از وضعیت اقتصادی بهتری نسبت به دیگر شهرهای شهرستان هریس برخوردار است. این شهر یک ناحیه ي صنعتی هم دارد که فعالیت چندین واحد تولیدی کوچک در این ناحیه صنعتی، برای ده­ها نفر از جوانان شهر اشتغالزایی نموده است. در حقيقت مي­توان گفت هرچند زرنق گام­هاي بلندي در مسير گذر از بافت روستايي به بافت شهري برداشته است اما هنوز فاصله­ي زيادي براي داشتن يک بافت کاملاً شهري دارد.

اما اولین چیزی که به هنگام گردش در شهر، توجهم را جلب کرد کاغذ نوشته­های نصب شده در نقاط مختلف شهر بود که در آن اسامی خیّرین و معتمدینی که برای خرید زمین بهداری سابق زرنق وجوه نقدی اهدا کرده بودند به ترتیب حروف الفبا و مبلغ اهدایی ذکر شده بود. بیشترین مبلغ ذکر شده اگر اشتباه نکنم دو میلیون تومان بود و کمترین مبلغ پنجاه هزار تومان. هرچند این نوع روش قدردانی از خیرین را برای اولین بار می­دیدم ولی به نظر می­آید روش جالبی برای به صحنه کشاندن شهروندان و خیّرین جهت مشارکت در حل معضلات شهری باشد.

وقتی روی پل بزرگ وسط شهر رسیدم آنچه در شهر بیشتر دیده می­شد وجود انبارهای علوفه یا همان "تایا" بر پشت اغلب بام­های منازل بود. با دیدن این منظره که نشانگر رواج دامداری در این شهر است، بیدرنگ یاد سخنان شهردار زرنق در جلسه­ی شورای اداری شهرستان افتادم که از وجود واحدهای دامداری در داخل شهر اظهار نارضایتی کرد و خواستار  همکاری و حمایت مدیران ادرات مربوطه جهت انتقال دامداری­ها به خارج از شهر شد.

در سطح شهر زرنق تقریباً می­توان اغلب اصناف و مشاغل را مشاهده کرد. حتی در یکی از خیابان­های شهر  مغازه­هایی را دیدم که  نوشته­ی "دفتر گروه هنری" بر روی شیشه­شان درج شده بود. اما تعداد مساجد در زرنق به حدی زیاد است که این امر برای هر تازه واردی کاملاً ملموس و مشهود است. گفته­ها حاکی است زرنق در حال حاضر 17 مسجد دارد. اغلب مساجد شهر نماکاری شده­اند و سر درشان با کاشی­های لاجوردی و آیاتی از کلام ا... مجید تزیین شده است. مسجد جامع زرنق یکی از مجهزترین مساجد استان محسوب می­شود که در کنارش دو دهنه مغازه با کاربری داروخانه و مطب نیز احداث شده است. به گفته­ی رییس شورای شهر زرنق، یک خیّر زرنقی بنام "حاج ابراهیم شوریده" که ساکن شهر قم است برای احداث و تجهیز مسجد جامع چهار میلیارد تومان هزینه کرده است.

در خیابان منتهی به مسجد جامع، زنان و دخترانی را شاهد بودم که ریسمان­های رنگین تازه رنگرزی شده را از حاشیه­ی بام خانه­ها آویزان می­کردند. چون آشنایی چندانی با فرهنگ و رسوم­شان نداشتم جرأت نکردم از ایشان در خصوص ریسمان­ها سوال کنم اما خوشبختانه یک خیابان آنطرف­تر پیرمردی را دیدم که ایشان نیز در حال پهن کردن ریسمان بودند. از وی در رابطه با رنگ مورد استفاده در رنگرزی ریسمان­ها پرسیدم که گفت: “اینجا رنگ شیمیایی پیدا نمی­شود و همه رنگ­های مورد استفاده طبیعی هستند”. جلوی خانه پیرمرد رنگرز­، شهربازی کوچکی وجود داشت که  کلیه تجهیزات آن در چند دستگاه سرسره، الاکنگ و تاب خلاصه می­شد اما کودکان با چنان شور و حالی از سرسره­ها بالا رفته و بازی می­کردند که مرا یاد دوران کودکی خودم برد، روزهایی که بمحض تعطیلی کلاس­های درس به باغات و دشت و دمن اطراف روستای­مان می­زدیم و "هفت­سنگ"،" پیل­دسته"و "آغاج ووردو" بازی می­کردیم.

وقتی دوباره وارد خیابان اصلی شهر شدم راهپیمایی تمام شده بود و دانش­آموزان در حال بازگشت به مدارس­شان بودند. دوباره به سوی شهرداری راه افتادم. پاییز زرنق واقعاً زیباست. بویژه اینکه اغلب درختان سطح شهر را درختان سپیدار  تبریزی تشکیل می­دهند که در این فصل از سال، رنگ زرد برگ­هایشان تلالو خاصی به شهر بخشیده است.

با کمی پیاده­روی، خود را به ساختمان شهرداری رساندم. هنوز گفتگوی­مان با شهردار تمام نشده بود که یکی از مسئولین شبکه بهداشت شهرستان وارد اتاق شهردار شد. وی گویا به خاطر سرکشی از زباله­گاه زرنق به این شهر آمده بودند. بعد از رد و بدل شدن برخی سخنان مقدماتی به همراه ایشان و در معیت شهردار و رییس شورای شهر زرنق سری به زباله­گاه شهر زدیم که در بالای تپه­ای در حاشیه­ی شهر قرار داشت. روش دفع زباله­ها مناسب نبود اما شهردار زرنق قول داد که به وضعیت موجود سر و سامانی اساسی دهد. دره­ای که از آن بعنوان زباله­گاه زرنق استفاده می­شود به حاشیه شهر منتهی می­شود که اگر برای انتقال زباله گاه تدبیری اساسی اندیشیده نشود در آینده بهداشت عمومی شهر را به مخاطره خواهد انداخت بویژه اینکه شیرابه­ی زباله­ها به سمت مزارع و باغات شهر سرازیر می­شود.

در کل، زرنق شهری است پرجنب و جوش که زندگی در همه­ی کوچه پس کوچه­های آن جریان دارد، هرچند که اغلب ادارات در این شهر استقرار نیافته­اند. تنها مشکلی که وضعیت ظاهری شهر را تا حدودی نامناسب جلوه می­دهد تردد گله­های گوسفند و گاو در خیابان­ها و معابر شهر است که مشکلاتی را از نظر بهداشتی پدید آورده و هزینه زیادی جهت رفت و روب برای شهرداری تحمیل می­کنند. مورد دیگری که کمتر در زرنق به چشم می­خورد وجود شعب بانک­هاست که به گفته­ی یکی از شهروندان غیر از بانک صاردات و موسسه مالی و اعتباري مهر هیچ یک از بانک­ها و موسسات مالی در این شهر شعبه ندارند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 13:56 توسط R-E-Z-A .P |

                       "بی آر تی" تبریز؛ معایب و محاسن

 بجرأت می توان اذعان کرد خط ایجاد شده در  تبریز تنها، خط ویژه اتوبوسرانی است که با ویژگی­های متعدد فنی "بی آر تی" فاصله زیادی دارد و شهردار تبریز نیز پس از گذشت یک ماه از بهره­برداری از پروژه­ی مذکور در مصاحبه با خبرنگاران به این واقعیت اذعان کرد و گفت: طرح اجرا شده در تبریز BRT نیست. خطوط "بی آر تی" در تمام دنیا دارای اتوبوس های ویژه، ایستگاه­های مخصوص در وسط خیابان، پارکینگ­های ویژه برای سواری­های شخصی و سایر ویژگی­ها هستند ویژگی­هایی که خط ایجاد شده در تبریز فاقد آن است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 17:46 توسط R-E-Z-A .P |

 

   مشکلات، نمک زندگی اجتماعی است ؛ خودتان را ناراحت نکنید!

عصرایران ؛ جعفر محمدی - شنیدم که پس از سخنان اسفندیار رحیم مشایی که گفته بود "با هیچ ملتی حتی مردم آمریکا و اسراییل هم دشمنی نداریم"، تشکیل جلسه داده و این سخن را محکوم کرده اید و قرار است بیانیه ای هم منتشر کنید. رحیم مشایی را نیز به مجلس فراخوانده اید تا گوشش را بپیچانید که این چه حرفیست که گفته است؟! در ضمن گویا قرار است یک هیات پنج نفری از مجلس هم با رییس جمهور ملاقات کنند و درباره حرف های اخیر معاونش به او هم تذکر دهد.
این خبر از دو جهت برایم خیلی خوشحال کننده بود. خوشحالم از اینکه بالاخره یک دولتمرد هم قرار است در این مملکت به خاطر بیان اعتقاداتش، تنبیه شود. چه اشکالی دارد در پس آن هم روزنامه نگاران و فعالان حقوق بشری که دادگاهی و زندانی شدند، چهار تا نماینده مجلس هم به یک عضو دولت توپ و تشر بیایند؟!
رحیم مشایی، اولین کسی نیست که به خاطر ابراز عقیده اش در این کشور بازخواست می شود و آخرین آنها هم نخواهد بود.
خوشحالی دیگرم نیز به حساسیت نمایندگان مجلس و سرعت عمل آنها مربوط می شود. نمایندگان مردم، حتی نگذاشتند دو روز هم از سخنان رحیم مشایی بگذرد و فورا تشکیل جلسه دادند، درست مثل تشکیل جلسه ژنرال ها، وقتی که خبر حمله دشمن به آنها می رسد: فوری و اضطراری!
اما چند سوال، مثل خروس های بی محل نمی گذارند از این خوشحالی لذت ببرم. سوالاتی مثل اینکه این نمایندگان محترم چرا درباره سایر مسایل تا به این اندازه غیرتی، سریع و قاطع نیستند؟
مثلا درباره کارگرانی که ماههاست حقوق شان را نگرفته و بعضی از آنها، حتی از شرم زن و بچه هایشان خودکشی هم کرده اند، چرا جلسه اضطراری تشکیل نمی دهند و کمیته ویژه برای ملاقات با رییس جمهور درست نمی کنند؟
چرا برای مرگ مشکوک دکتر زهرا بنی عامری در بازداشتگاه همدان ، غیرت نمایندگان تا به این اندازه فوران نکرد؟
چرا از کنار افتضاح دانشگاه زنجان با بی تفاوتی عبور کردند؟
چرا وقتی با چشم خود می بینند که مردم برای زدن یک باک بنزین یا گاز، ساعت ها در صف می ایستند و عذاب می کشند، یا برای خریدن شیر یارانه ای، در گرمای تابستان و سرما و برف زمستان، در صف های طویل مقابل فروشگاه ها می ایستند و اشک شان درمی آید تا دو پاکت شیر بخرند، دم برنمی آورید و به یادتان نمی افتد که نماینده همین مردم هستید؟!
چرا برنمی آشوبند که مناطق آزاد ما قرار بود محلی برای شکوفایی اقتصاد باشد و کاری که در دوبی انجام شد را در ایران عهده دار شوند ولی اینک تبدیل شده اند به دروازه هایی برای واردات؟
چرا نمایندگان مردم وقتی می شنوند که در همین جامعه خودمان برخی زنان برای سیر کردن شکم کودکانشان، تن فروشی می کنند، فریاد وامصیبتا سر نمی دهند و به یاد جلسه اضطراری نمی افتند؟
چرا وقتی می بییند که مستمندان تحت تکفل بهزیستی ماهانه 25 الی 50 هزار تومان حقوق می گیرند، جلسه تشکیل نمی دهند تا از یکدیگر بپرسند که چطور می شود در این دور و زمانه با این مبالغ ناچیز زندگی کرد؟
چرا هنگامی که مسوولان حمل و نقل شهری فریاد می زنند که برای مهر ماه که مدرسه ها باز می شوند اتوبوس کافی ندارند و از دستگاه های دولتی استمداد می کنند که اتوبوس هایشان را برای حمل مسافران شهری "قرض" دهند، نمایندگان مردم، نشست فوق العاده تشکیل نمی دهند؟
چرا در مقابل تخلفات اظهر من الشمس مسوولان، مجلسی ها مهر سکوت بر لب می زنند و نطق شان کور می شود؟
چرا برای حل مشکل بیمارانی که برای پیدا کردن داروهایشان باید به جای رفتن به داروخانه ها، سراغ دلالان را بگیرند، جلسه اضطراری نمی گذارند و برای دولت ضرب الاجل تعیین نمی کنند؟
چرا ...
آه ! چه سخت است زیستن در سرزمینی با هزاران هزار چرای بی پاسخ؟!
شاید هم پاسخ همه این چراها این باشد که از نظر نمایندگان مجلس، اینها، اساسا مشکل نیستند، حداکثر اموری هستند در حد نمک زندگی اجتماعی! و یا آنکه این مشکلات، همگی حل شده اند و تنها مشکلی که باقی مانده است حرف های رحیم مشایی است درباره دشمنی یا عدم دشمنی با مردم اسراییل که آن هم با قاطعیتی که از نمایندگان سراغ داریم، به زودی حل خواهد شد!
من به وجود نمایندگانم در مجلس افتخار می کنم و همچنان خوشحالم!
امضا: یکی از همین 70 میلیون نفر

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 12:16 توسط R-E-Z-A .P |

 

مقبره الشعرا آرامگاه مبارزان گمنام آذربایجان

 

 

 

یکی از قیام های آزادیخواهانه به وقوع پیوسته ایران در یکصد سال گذشته، قیام شیخ محمد خیابانی است. هرگاه از شیخ محمد خیابانی سخن می رود، صرفاً نه یک مبارز، بلکه انسانی روشنفکر، متفکر و وارسته در ذهن آدمی تداعی می شود. شناخت کامل و ادای احترام به چنین شخصیتی بر هر انسان آزاده ای فرض است اما افسوس که اغلب ما نه تنها از زندگی و مبارزات ایشان شناخت و آگاهی کافی نداریم بلکه محل و وضعیت  آرامگاه و مزار وی نیز برای اکثریت ما آذربایجانی ها ناشناخته مانده است.

در صفحه 492 کتاب " قیام شیخ محمد خیابانی در تبریز" آمده است: پيكرش را بيرون آوردند و در گورستان " سيد حمزه " ی تبريز به خاك سپردند. بعدها آن گورستان به مدرسه تبديل شد و پس از ويرانى، مقبره خيابانى مظلوم هم از بين رفت.

اگر گذرتان به مقبره الشعرا افتاده باشد درست روبروی درب آستان مقدس سیدحمزه و در میان فضای سبز، یک جفت سنگ مرمر به هم چسبیده مشاهده می کنید که به گفته ی پیرمردان و سالخوردگان، زمانی آرامگاه بزرگ مرد تاريخ آذربايجان، در آن نقطه بود، اما در سال 1351 به‌ دلایلی‌ تخریب و قبرش‌ را به‌ تهران‌ منتقل‌ نمودند تا به ظنّ باطل خویش، قبرش را نیز همچون زندگی سراسر مبارزه اش از اذهان پاک نمایند.

در گورستان سرخاب تبریز که اینک با نام مقبره الشعرا شناخته می شود علاوه بر شیخ محمد خیابانی، تنی دیگر از مجاهدان و آزادیخواهان ایرانی دفن شده اند که هرکدام مصادر خدمات بزرگی بر کشورمان بوده اند. "میرزا عیسی قائم مقام فراهانی" وزیر دانشمند قاجاریه، "ثقه الاسلام تبریزی" متفکر انقلاب مشروطه اصیل و مجاهد مصلوب عاشورای 1334 قمری و "حسین آقا فشنگچی" مبارزه و آزادیخواه تبریزی که صاحب کارخانه اسحله سازی در دوره قیام ستارخان بود از جمله ی این مدفونین اند.

به مناسبت انتشار "ویژه نامه ی انقلاب مشروطیت" بر آن شدیم تا گزارشی از آرامگاه شیخ محمد خیابانی در مقبره الشعرای تبریز تهیه کنیم. برای همین عصر یک روز تابستانی به همراه دوست عزیزم وحید آقاکرمی از آخرین ورودی پارک که به مسجد سید حمزه چسبیده وارد پارک شدیم. جمعیت در پارک موج می زد. روی یکی از نیمکت ها نشسته و مروری کردیم بر سئوالاتی که بایستی طرح می کردیم. سوال ساده و کوتاه بود: " شما مقبره الشعرا را با چه نمادی می شناسید؟ از شعرا و مبارزین آذربایجانی چه کسانی در این محل به خاک سپرده شده اند؟"

سوالمان را با افراد زیادی در میان می گذاریم تقریباً پاسخ ها شبیه هم هستند. همه مقبره الشعرا را با استاد شهریار می شناسند. شهریاری که سلطان ملک سخن است و در دنیای شعر و ادب جایگاه ویژه ای دارد. بعد از شهریار شناخته شده ترین شخصیت مدفون در مقبره الشعرا، ثقه الاسلام تبریزی است مبارز از جان گذشته و وطن پرستی که به دست اشغالگران روس به دار آویخته شد. صائب، خاقانی، مجیر، مانی شیرازی، همام و اسدی توسی دیگر شعرایی هستند که سوال شوندگان از وجود قبرشان در این محل اطلاع دارند.

حدود نصف سوال شوندگان میهمانان و گردشگرانی هستند که از شهرهای مختلف کشور تشریف آورده اند اطلاعات این عده در مورد مقبره الشعرا بسیار اندک است و تنها شهریار را می شناسند. حتی زوجی که از تهران آمده بودند به گفته خودشان هر دو پزشک بودند از وجود آرامگاه شهریار نیز بی اطلاع بودند و جالبتر اینکه می گفتند اسم مقبره الشعرا را برای اولین بار در نقشه گردشگری تبریز دیده اند که این خود گواهی است بر عملکرد ضعیف سازمان گردشگری آذربایجان شرقی در شناساندن مراکز گردشگری استان. از حدود 10 میهمان تنها دو نفر از وجود قبر ثقه الاسلام در آن مکان خبر داشتند.

گذشته از گردشگران و میهمانان از همشهریان خودمان نیز پاسخ سوال را جویا شدیم. متأسفانه در بین تبریزیان کمتر کسی اطلاعات جامع و کافی از مقبره الشعرا داشت. پیرمردی که بر روی یکی نیمکت ها نشسته است مقبره الشعرا را یکی از مراکز شناخته شده آذربایجان می داند که شعرای زیادی از جمله استاد شهریار در آن آرمیده اند. ولی وی اطلاعی از وجود آرامگاه مبارزان و آزادیخواهان ندارد و زمانی که می شنود آرامگاه ثقه الاسلام تبریزی و خیابانی نیز در این محدوده قرار دارد می گوید: آن دو مردانی آزادیخواه و انقلابی بودند که در دوران حاکمیت هرج و مرج، زحمات زیادی کشیده اند و این در شأن آن بزرگ مردان نیست.

دو جوانی که در پارک قدم می زنند می گویند هرچند شنیده اند که قبر شیخ محمد خیابانی در مقبره الشعراست ولی دقیقاً آن را نمی شناسند و خواستار احداث آرامگاهی درخور شأن ایشان می شوند. جمع هفت نفره ی دخترانی که از تهران آمده اند و بالای پله ها ایستاده اند از شنیدن خبر دفن شیخ محمد خیابانی تعجب می کنند و از ما جویای محل آرامگاه می شوند. مرد میانسالی که بر روی سکویی در کنار قبر ثقه الاسلام نشسته است از  محل قبر خیابانی اظهار بی اطلاعی می کند. جوانی دیگر برای ما، تنها از وجود قبور استاد شهریار و ثقه الاسلام سخن می گوید و تاکنون قبر دیگر مبارزان آذربایجانی به گوشش نخورده است.

 

 

تقریباً بیشترین اطلاعات را دو پیرمردی دارند که در داخل ورودی آستان مقدس سیدحمزه بر روی سکویی نشسته اند. سن شان بالای 80 است. یکی می گوید در مقبره الشعرا علاوه بر 400 شاعر، چندین مبارز آذربایجانی از جمله ثقه الاسلم تبریزیري، حسین آقا تبریزی معروف به فشنگچیو شیخ محمد خیابانی نیز آرمیده اند و آن دیگری در تکمیل سخنان دوستش اضافه می کند که البته قبر خیابانی و تنی چند از سرشناسان را سال ها پیش کندند و بردند و بجایشان در میان فضای سبز، دو قبر را بعنوان یادبود نگه داشتند.

دو خانم میانسال که سرگرم صحبت با همدیگر در وسط فضای سبز پارک هستند می گویند غیر از شهریار و خاقانی، نام شاعر و مبارز دیگری را که مقبره شان در این محل باشد به یاد ندارند هرچند که چیزهایی شنیده اند. یک جوان حدود 25 ساله می گوید: شنیده ام که شیخ محمد خیابانی در اینجا دفن شده بود و بعداً استخوان هایش را به تهران منتقل نمودند و سپس همان دو قبر نمادین وسط فضای سبز را نشان مان داده و می افزاید گویا یکی از همین قبرها از آن خیابانی است.

خودمان را به جمع شش نفری پیرمردانی می رسانیم در سایه درختان نشسشته اند. سر صحبت را با یکی آغاز می کنیم می گوید: از چهره های شناخته شده، قبر ثقه الاسلام ـ افتخار آذربایجان و ایران ـ در اینجاست. بعدها شهریار را نیز درهمین محل دفن کردند. همچنین قائم مقام فراهانی و شیخ محمد خیابانی نیز در این محل مدفون اند که البته قبر شیخ محمد خیابانی را بعدها تخریب کردند.

پیرمرد دیگری که خود را شکیب معرفی می کند می افزاید: در مقبره الشعرا دو شخصیت جهانی، یکی ثقه الاسلام که از حیث از جان گذشتگی و وطن پرستی شهره است و آن دیگری استاد شهریار که در دنیای شعر و ادب شهره آفاق است آرمیده اند. وی ادامه می دهد که قبلاً قبر شیخ محمد خیابانی نیز اینجا بود ولی الان اطلاعی ندارم هرچند که یکی از قبور وسط فضای سبز گویا نمادی از قبر ایشان است.

اما آخرین فردی که سوال مان را می پرسیم از تهران میهمان شهرمان است. وی مقبره الشعرا را با شاعر شعر "علی ای همای رحمت" می شناسد و گذشته از آن می داند که قبر صائب تبریزی در اینجاست و نیز قبر ثقه الاسلام تبریزی که در حمله روس ها به تبریز توسط آنها به دار آویخته شده است.

در بین تهیه گزارش سری هم به حرم سیدحمزه می زنیم. تکمیل آیینه کاری داخل حرم در سال های اخیر،  زیبایی خاصی به بارگاه بخشیده است. زائران زیادی برای زیارت حضور یافته اند. در قسمت مردانه حرم جلسات قرآن برپاست بنابراین به انداختن چندین عکس از سنگ قبرهای موجود در داخل حرم بسنده می کنیم البته با هماهنگی خادمین حرم به بخش خانم ها نیز سر زده و از سنگ قبر حسین آقا فشنگچی هم عکسی می گیریم.

مقبره الشعرا دیار شعراست و همین امر باعث شده تا همه ساله گردشگران زیادی را از داخل و خارج پذیرا باشد. اما در یک نگاه گذرا به محوطه پارک به راحتی می توان ادعا کرد که هیچ گردشگری، این مکان را راضی وخشنود ترک نمی کند. وجود چاله چوله هایی در سطح پارک که شکل گودال به خود گرفته اند تردد مسافران بویژه کودکان و سالخوردگان را با مشکل اساسی روبرو کرده است. سرویس های بهداشتی پارک به این بزرگی در یک کانتینر جای گرفته است و جالب اینکه در کنار همین کانتینر عده ای دور دستفروشی حلقه زده اند تا با یک چایی گرم، خستگی یک روز کاری را از تن بدر کنند و چند متر آنطرف تر، انبوه زباله هایی دیده می شود که بوی گندش نصف محوطه پارک را درهم پیچیده است. پیکره ی نیم تنه ی رنگ و رو رفته ی استاد شهریار در روبروی پله ها آدمی را به این فکر می اندازد که مگر مسئولین شهرداری از وجود پیکرتراشان زبده و ماهری چون استاد احد حسینی در تبریز بی خبرند. گلدان های زیبایی که استاد رضایی دیگر مجسمه ساز تبریزی با آن همه شور و شوق ساخته و در این محل نصب کرده بودند اینک شکسته اند و چشم هربیننده ای را آزار می دهند. در کاشت درختان فاصله ها رعایت نشده و درختان بزرگ درختان کوچک و نها ها را تحت سیطره ی خویش گرفته اند و مهمتر از همه اینکه تعداد نیمکت های نصب شده در پارک، کفاف سیل حضور شهروندان را نمی کند و لاجرم آنها را به نشستن در وسط فضا سبز وا می دارد.

  

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 0:54 توسط R-E-Z-A .P |

 

                         سفر به سرزمین رود و آفتاب

 

سکانس اول؛ استقرار در نمازخانه

مسیر و مقصد نهایی سفر از دو روز پیش، درست از همان لحظه ای که روابط عمومی سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان خبر داد هر یک از نشریات دو تن از خبرنگاران و پرسنل خود را برای شرکت در یک اردوی یکروزه معرفی نمایند مشخص بود. زمان و مکان حرکت نیز ساعت هفت صبح روز پنج شنبه، مقابل ساختمان مرکزی سازمان در چایکنار اعلام شده بود.

 هنوز دقایقی به موعد مقرر باقی بود که جلوی سازمان از تاکسی پیاده شدم. مسئول روابط عمومی سازمان همانجا منتظر بود. انگار اولین نفری بودم که حاضر شده بودم. بعد از سلام و احوالپرسی های متعارف، اولین تذکر را دریافت کردم: " ماشاءا... خیلی زود آمدید، هرچند ساعت هفت اعلام می کنند ولی معمولاً دیر می آیند." سپس ادامه داد که در همانجا حضور داشته باشم تا به همکارشان بگویم که خبرنگاران را تا آماده شدن اتوبوس در نمازخانه مستقر نماید تا بلکه باد و سرمای صبحگاهی زیاد اذیت شان نکند. بدین گونه بود که در محل نمازخانه سازمان جای گرفتیم و حدود یک و نیم ساعت منتظر ماندیم. البته یک کیک و شیر کاکائو هم در همین اول صبح صرف شد تا شاید سر و صدای بچه ها زیاد بلند نشود. به هر نحوی بود اتوبوس آمد و ما سوار شدیم.

 

سکانس دوم؛ در مسیر سرزمین آفتاب

 بالاخره حول و حوش ساعت هفت و نیم بعد از شنیدن صحبت های کوتاه رییس و مسئول روابط عمومی سازمان به طرف مقصد حرکت نمودیم. چند تن از بچه ها همان ابتدای سفر، منصرف شده و از اتوبوس پیاده شدند ولی ما به راهمان ادامه دادیم. اتوبوس با سرعتی زیاد، جاده را درهم می نوردید. شهرهای صوفیان و مرند را پشت سر گذاشتیم. از تونل مابین مرندـ هادیشهر گذشته و به دشت جلفا وارد شدیم. در نتیجه ی خشکسالی، تقریباً همه جا خشک و لایموت بود مگر باغات که از دور درختان سرسبز، شاخسارشان را چون چتر بر روی زمین گسترانیده بودند.

دیگر به مقصد نزدیک شده بودیم رودخانه ارس همچون همیشه آرام و بی صدا جریان داشت و آهنگ فراق و حسرت می نواخت. در ورودی شهر جلفا، اتوبوس تغییر جهت داده و به سمت غرب پیچید. راهی را در پیش گرفت که موازی با رود ارس البته در جهت مخالف جریان رودخانه تداوم داشت. هنوز چند کیلومتری از جلفا دور نشده بودیم که جاده، از دو طرف در محاصره کوه های بلندی قرار گرفت که شاکله اصلی شان صخره ها و تخته سنگ های بزرگ بود. تا چشم می دید جاده بود و رودخانه که حاشیه اش را نیزارهایی زیبا پوشانده بودند. در خاک جمهوری خودمختار نخجوان در امتداد رودخانه راه آهنی هم به چشم می خورد.

 

سکانس سوم؛ وانگ ماقارات

 

بعد از طی مسیری حدود 25 کیلومتر از یک سه راهی به سمت راست پیچیده و وارد روستایی در دامنه رشته کوه های ماقارات شدیم که به " قیزیل وانگ" معروف بوده است. مسیر ورودی روستا از یک سربالایی نسبتاً تند تشکیل شده که در بین باغات توت محصور شده است. درختان کهنسال توت نشان می دهد که روستا سال های متمادی بدون سکنه بوده است. در سال های اخیر اطراف جاده دیوارهایی کشیده شده است. اتوبوس در نقطه ای توقف می کند و ما به ناچار پیاده می شویم. چند متری طی نموده و جلوی بوفه ای که در سمت راست جاده قرار گرفته روی نیمکت هایی که پایه هایشان تنه درختان است و نیمکت هایش تخته های معمولی، می نشینیم. چینش میزها و نیمکت ها بیشتر شبیه قهوه خانه های قدیم دهات است. یک چایی گرم میهمان می شویم و یکی از کارشناسان میراث فرهنگی، اطلاعات جزئی در خصوص سابقه کلیسا و وجه تمایز محراب در عبادتگاه های سه دین بزرگ الهی در اختیارمان می گذارد.

وقتی سراغ سرویس های بهداشتی را می گیرم، نقطه ای در پشت بوفه را نشان می دهند. برای رسیدن به سرویس ها، بایستی مسیری سراشیبی که چندین پله را نیز در خود جای داده طی شود. سرویس های بهداشتی در همان نگاه اول تاحدودی قابل قبول به نظر می رسند ولی وقتی دست به شیر آب می بری از آب خبری نیست. حتی قطره ای هم آب نمی چکد. معلوم نیست مسافران چه خاکی باید بر سرشان بریزند. البته بعد از اینکه از کلیسا بازدید کردیم خبر دادند که مشکل آب سرویس ها برطرف شده است اما دیگر کار از کار گذشته بود.

بعد از صرف چایی داغ به سمت ورودی کلیسا حرکت می کنیم. جلوی درب ورودی کلیسا، پارچه نوشته ای توجه ام را جلب می کند که در آن رعایت حجاب و شئونات اسلامی، از سوی بازدید کنندگان خواستار شده است. در زیر پارچه نوشته نیز آبی زلال که گویا از همان کوه، بدان محل انتقال یافته جاریست. به جرأت می توان گفت هیچ چیزی به اندازه همین آب، خستگی از تن مسافران به در نمی کند. کلیسای سنت استپانوس مقدس در دامنه شرقی کوه واقع شده است. به مجموعه بناهای موجود در این دژ وانگ استپانوس یا وانگ ماقارات می گویند. این وانگ همچون دیگر وانگ های ارامنه محل تجمع طلاب، خوشنویسان، نویسندگان، فلاسفه، مورخین، دانشمندان و تذهیب کاران بوده است. مدخل ورودی کلیسا به راهرویی وارد می شود که در جهت شمالی ـ جنوبی امتداد یافته است. راهروی شمالی به صحن اصلی کلیسا و راهروی جنوبی به دیری منتهی می شود که سابقاً بعنوان منزل و محل استراحت مسافران و زایران کلیسا کاربرد داشته است. در چهار سوی این دیر اتاق هایی وجود دارد که طبقه پایین آن مخصوص چهارپایان بوده است. گویا کتابخانه بزرگ کلیسا هم در همین قسمت جای داشته است.

صحن کلیسا یا نمازخانه در وسط محوطه اصلی کلیسا، با مدخلی در ضلع غربی آن واقع شده است. مدخل دارای درب چوبی بسیار زیبایی است که با یک لنگه بر پایه ی محور جنوبی می گردد. منبت کاری درب از کارهای اولیه قاجاریه است و رویه ی درب با میخکوب های فلزی به قسمت های منبت کاری شده تزیین یافته است. کتیبه فارسی و ترجمه ارمنی کلیسا، در رابطه با خرید روستای دره شام توسط عباس میرزا و وقف آن به کلیسا در قسمت فوقانی درب ورودی نصب شده است.

ساختمان نمازخانه به شکل صلیب است بطوری که رأس صلیب به سمت مشرق و دو بازوی آن در جهت شمال و جنوب کشیده شده است. گنبد 16 ضلعی کلیسا سقف مرکزی صلیب را تشکیل می دهد و انتهای قسمت شرقی صلیب نیز محراب کلیساست که حدود یک متر از کف  نمازگاه بلندتر است. پوشش طبقه محراب و پله های صعود به آن از سنگ مرمر است.

در صحن کلیسا و در دو طرف سکوی محراب دو میز بطور قرینه وجود دارد که هر دو از سنگ مرمر ساخته شده اند و دارای چهار ستون بلند سنگی با یک گنبد هرمی شکل می باشند. در این گنبد، میز سنگی دیگری وجود دارد که برای روشن کردن شمع بر روی آن مورد استفاده قرار می گرفت. صحن کلیسا با نرده ی چوبی، محل اجتماع مردم را از محراب جدا کرده است. البته پرده ای زیبا و قرمز رنگ نیز مابین محراب و صحن آویزان است که به گفته ی راهنمای حاضر در صحن که به نظر می رسد خود نیز ارمنی باشد از سوی یک زن ارمنی به خاطر قبولی دخترانش در آزمون کارشناسی ارشد به کلیسا نذر و اهدا شده است. در محراب و داخل گنبد مرکزی، نقاشی های رنگی ملائکه با گچ بری های مختلف، زیبایی های کلیسا را دو چندان می سازد. متأسفانه نقاشی ها آسیب جدی دیده اند.

هریک از اضلاع شانزده گانه گنبد کلیسا، به شکل طاق نماهایی با طاق های جناغی می باشند و یک در میان پنجره ای دارند که فضای درون کلیسا را روشن می سازند. این پنجره ها، به داخل گنبد و صحن کلیسا باز می شوند. بر بالای طاق نماهای دارای پنجره و نیز بر بالای نقش های برجسته در تمامی طاق های فاقد پنجره، نقوش برجسته ای از قدیسان و یک صلیب دیده می شود.     

به گفته راهنمای کلیسا، محققین حدس می زنند قدمت بنا به سده ی 7 یا 9 میلادی بر گردد که بعدها در چندین نوبت تجدید بنا و مرمت شده است. چهارمین مرحله ی این بازسازی ها توسط عباس میرزا در سال 1826 میلادی انجام گرفته است. از چند سال پیش نیز پنجمین مرحله ی مرمت و بازسازی کلیسا برای ثبت جهانی آن آغاز شده است که همچنان ادامه دارد. البته این کلیسا یکی از سه کلیسای ثبت جهانی شده ی کشور در ماه های اخیر به شمار می رود.

برج ناقوس و اجاق دانیال دو بخش دیگر ساختمان اصلی کلیسا بشمار می روند. برج ناقوس در جهت جنوبی ساختمان قرار گرفته و دارای دو طبقه است که بر روی طبقه ی دوم برج، گنبد هرمی شکل آن قرار دارد و در نوک برج ناقوس، صلیبی نصب شده است. اجاق دانیال هم تالاری است متصل به دیوار شمالی کلیسا که حدود 6 متر طول دارد و از سه قسمت تالار اجتماعات در وسط، خود اجاق در قسمت شرق و محل غسل تعمید در قسمت غربی تالار اجتماعات تشکیل یافته است.

در دو دیوار شمالی و جنوبی صحن اصلی کلیسا تصاویر دو کلیسا نصب شده است که بگفته ی راهنما، تصویر دیوار جنوبی مربوط به کلیسایی در ارمنستان و تصویر دیوار جنوبی مربوط به کلیسایی در بیروت لبنان است.

بازدید از کلیسا با یک عکس یادگاری دسته جمعی در مقابل درب ورودی کلیسا به اتمام می رسد. بچه ها تقریباً به تپه های اطراف کلیسا پراکنده شده اند و این امر تاحدودی مورد اعتراض مسئولین تور قرار می گیرد. به هرحال آماده می شویم تا کلیسای سنت استپانوس را به سمت کلیسای ننه مریم ترک کنیم.

 

سکانس چهارم؛ سرخی غالب می آید

دوباره سوار اتوبوس شده و از خروجی روستا به طرف غرب یعنی سمت چپ حرکت می کنیم. باز جاده در حاشیه رودخانه ارس کشیده می شود. بعد از طی حدود دو کیلومتر به ویرانه های روستایی می رسیم که دره شام نام داشته است ولی دیگر جز دیوارهای فرو ریخته از جنس لاشه سنگ ها و یک کلیسا در قسمت پایینی روستا هیچ اثری از آن باقی نمانده است. در کنار ویرانه های روستا تاسیسات گروهان مرزی درجه دو جلفا استقرار یافته است. درست در نقطه مقابل این تاسیسات در خاک نخجوان نیز تاسیسات و ساختمان های مربوط به گروهان مرزی نخجوان به چشم می خورد.

این محل، نقطه تلاقی رودخانه مراکان ایران با شاخه اصلی رود ارس نیز هست. آب رودخانه مراکان بدلیل عبور از زمین هایی با خاک رسوبی سرخ، تقریباً سرخ سرخ است و این مساله سبب پیدایش منظره ای زیبا در محل تلاقی این دو رودخانه شده است، بطوریکه رودخانه ارس حدود چند صدمتر، به دو رنگ سرخ و نیلی دیده می شود و بعد از طی این مسیر دیگر رنگ رودخانه مراکان غالب آمده و رنگ رودخانه ارس را از نیلی به سرخ مبدل می سازد. متأسفانه وجود  گروهان های مرزی در دو سوی رودخانه، سبب شد تا توانیم از این منظره ی زیبای رودخانه ارس و حتی ویرانه های روستای دره شام تصاویری بیندازیم.

کلیسای سانتا ماریا معروف به کلیسای ننه مریم که جزو کلیساهای جنبی و الحاقی کلیسای سنت استپانوس به شمار می رود در این روستا واقع شده است. گنبد کلیسا بدون طوقه استوانه ای ساخته شده و تاریخ ساخت آن به سال 1518 میلادی برمی گردد، یعنی زمانی که ارامنه در منطقه سکونت داشته اند. وضعیت داخلی کلیسا بسیار اسفبار است. چندین سنگ قبر که بر رویشان علامت صلیب حک شده است در ضلع غربی کلیسا چیده شده اند. سقف و دیوارهای کلیسا از چندین نقطه شکاف برداشته که در صورت عدم مرمت و بازسازی، صدمات فراوانی به ساختمان کلیسا در سال های آتی وارد خواهد شد. بر دیوارهای داخلی کلیسا، نوشته ها و یادداشت هایی با موضوعات مختلف در اندازه و فونت های متفاوت نقش بسته است. در نمای داخلی کلیسا از گچبری استفاده شده که خود نشانگر قدمت کم کلیسا در مقایسه با کلیسای سنت استپانوس است.

به گفته ی مسئول روابط عمومی سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان، مرمت و بازسازی این کلیسا بعنوان یکی از کلیساهای الحاقی سنت استپانوس در برنامه های آتی سازمان قرار دارد، اما با توجه به کمبود اعتبارات از یکسو و اولویت بندی های سازمان از سوی دیگر هنوز این مهم امکان پذیر نشده است.

نکته بسیار مهمی که آقای ناصردوست در همین کلیسا بر زبان آورد منتفی بودن ثبت جهانی مسجد کبود، ارک علیشاه و کلیسای مریم مقدس تبریز بود، چرا که با توجه به ساخت و سازهای گسترده صورت گرفته در اطراف این آثار، مطمئناً سازمان یونسکو از قبول اسناد و مدارک مربوط به این آثار جهت بررسی و ثبت جهانی آنها خودداری خواهد نمود. همچنین وی اعلام کرد که ثبت جهانی بازار تبریز نیز با توجه به برخی مسایل با مشکلاتی روبروست که امیدواریم مشکلات مذکور مرتفع گردد. به هرحال گویا مسایل سیاسی حتی در ثبت جهانی آثار تاریخی کشورمان نیز تداخل می یابد چرا که در غیر اینصورت به جرأت می توان اذعان نمود هرکدام از آثاری مانند ارک علیشاه، مسجد کبود و بازار تبریز چه از لحاظ ارزش تاریخی و چه از لحاظ  فرهنگی در رده هایی به مراتب بالاتر از کلیسای سنت استپانوس جلفا قرار دارند.

دوباره سوار اتوبوس شده و از راهی که آمده ایم به سمت جلفا بازمی گردیم. در مسیر برگشت از داخل اتوبوس کلیسای چوپان را در میان کوه های رسوبی سرخ رنگ مشاهده می کنیم. کلیسایی که به گفته کارشناس سازمان میراث فرهنگی، همزمان با کلیسای ننه مریم احداث شده است. پل ضیاءالملک که مربوط به دوران اورارتوهاست و کاروانسرای خواجه نظر دو اثر تاریخی دیگری هستند که در مسیر برگشت از دور قابل رویت اند. کاروانسرای خواجه نظر که یکی از 999 بنای احداثی توسط شاه عباس صفوی بمنظور تامین آسایش و امنیت کاروان ها و مردم بوده هم اکنون در حال بازسازی است.

دیگر ساعت از دوی ظهر گذشته است. اتوبوس در خیابان های جلفا پیچیده و جلوی غذاخوری اولدوز وقف می کند. ناهار را میهمان سازمان مطقه آزاد ارس شده و بعد از صرف ناهار، جهت انجام مصاحبه ای خبری به سمت ساختمان سازمان منطقه آزاد ارس راه می افتیم. نشست خبری عباس رنجبر مدیرعامل فعلی سازمان که قبلاً مسئولیت هایی چون فرمانداری مرند و شهرداری مناطق تبریز را برعهده داشته حدود یک و نیم ساعت طول می کشد.

 

 سکانس آخر؛ بازگشت

هرچند بازدید از مجموعه کردشت نیز در برنامه ی تور قرار داشت اما بدلیل تنگی وقت و خستگی بچه ها ممکن نشد. راه بازگشت در پیش بود. همه خسته و کوفته سوار بر اتوبوس شده و چشم برجاده دوختیم. ایستگاه بعدی تبریز بود. دل ها، همه برای رسیدن به تبریز پر می کشیدند. تقریباً برخلاف مسیر رفت، در مسیر برگشت سکوتی معنادار در داخل اتوبوس حکمفرما بود. عده ای در خواب بودند و عده ای دیگر به فراسوی کوه ها می نگریستند. جلفا و مرند را پشت سر نهاده و از گردنه های میشو گذشتیم. هرچه پیش می رفتیم از پوشش گیاهی منطقه کاسته می شد و جای آن را کارخانجات تولیدی می گرفت. دیگر از آسمان صاف و آبی مرند و جلفا و از نیزارهای حاشیه ی ارس خبری نبود. آسمان را دودی غلیظ پوشانده بود. خورشید از منتهی الیه کوه ها بر آسمان شهر می تابید. چنان آرام که گویی یک روز گرم و التهابی را پشت سرنهاده است.

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 13:21 توسط R-E-Z-A .P |