تبليغاتX
مازارنیوز

قاراداغ

جعفر پوررضوي

 

باتيبسان آغ قارا هئي هئي قاراداغ   

ساچي آغ، گؤز قارا هئي هئي قاراداغ

سيلكه­له ساچلاريني قار سپه­لنسين، دور اويان

دوشموشم سندن اوزاق اودلانيرام سن­سيز اينان

باس مني باغرينا دولدور گؤزومو توپراغيلان

دوشدو باغريم دارا هئي هئي قاراداغ

ساچي آغ، گؤز قارا هئي هئي قاراداغ

سن داياقسان ائلينه باشين اوجا شانلي داياق

باش بولوددان يوخاري توپراغين آلتيندا آياق

قارا ساچلار سريليب چيينينه جئيراندي داراق

ساچيني آچ دارا هئي هئي قاراداغ

ساچي آغ، گؤز قارا هئي هئي قاراداغ

واردير اووجوندا گونش گوندوزه، آخشامدا آيين

او تايين گنجه­دي تبريز دير، اهر دير بو تايين

دالغلارلا ووروشور چوخ داريخير آرپا چايين

سسله گلسين سارا هئي هئي قاراداغ

ساچي آغ، گؤز قارا هئي هئي قاراداغ

یئنه ده آرپا چاييندا گؤروشور نازلي سارا

خان چوبان منصور اولوب، چكدي اؤزون بيرده دارا

يئتيريب بيرده كوراوغلو خبرين، كيم نيگارا؟

كيم دئييبدير يارا هئي هئي قاراداغ

ساچي آغ، گؤز قارا هئي هئي قاراداغ

قايالاردان اوجالان قارتالا بابك دئييرم

قانادين گؤيده آچان قارتالا بابك دئييرم

قايان اوسته ياشايان قارتالا بابك دئييرم

باغليام ايلقارا هئي هئي قاراداغ

ساچي آغ، گؤز قارا هئي هئي قاراداغ

هاوالاندير، هاوالانديرسين آشيق بيرده سازي

باغرينا باس بيزيله بيرده باريشدير آرازي

قوو قيشين بايقوشونو اؤلكه­ميزه پايلا يازي

گئجه­ني چك دارا هئي هئي قاراداغ

ساچي آغ، گؤز قارا هئي هئي قاراداغ

گون باتير گوندوز اولور باش اته­يين چملي قارا

كيم چكيبدير گؤره­سن كهليیي داغلاردا، دارا

ديليمه باسديلا داغ، اف قاباريب اولدو يارا

اولدو بيتمز يارا هئي هئي قاراداغ

ساچي آغ، گؤز قارا هئي هئي قاراداغ

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 16:7 توسط R-E-Z-A .P |

معرکه­ی پهلوان

همه چیز عادیست عین همیشه. بی­آنکه متوجه شده باشم وارد خیابان اصلی می­شوم. مردم چون گله­ی بی­شبان در هم می­لولند. هرکدام هراسان به جایی می­دوند. اینجا جنگلی است با انبوهی از انسان. اینجا حقیقتاً قانون جنگل حکمفرماست. نخوری، خورده می­شوی. نکشی، کشته می­شوی. دیر بجنبی کلاه­ات پس معرکه­است. وقتی به خود آیی، همه را باخته­ای. مال، آبرو، حیثیت و انسانیت­ات را. صدای قهقهه­ی مردم از چندمتری به راحتی شنیده می­شود. ازدحام جمعیت بیشتر و بیشتر می­شود. جلوتر می­روم. گویی پهلوانی معرکه گرفته است. آری همینطور است. چشمانم هنوز می­توانند یاری­ام نمایند. پاهایم هنوز می­توانند لشم را جلو بکشند و حافظه­ام هنوز می­تواند خاطرات دوران کودکی­ام را برای یکبار هم که شده جلو دیدگانم مجسم سازد. "یا ابوالفضل! یاری­ام کن"، "مرا شرمنده اهل و عیالم نساز"، "دستت را به حرمت سقای کربلا توی جیبت کن و به یاد کشته­ی کنار نهر القم دعایم نما". آری در یک آن همه چیز را در ذهنم مجسم می­کنم. می­بینم. چه خوب هم می­بینم. سربازی بلند قامت، ریسمان نایلونی نحیفی دور بازوانش می­بندد. همه نگاهشان می­کنند. همه با صدای بلند می­خندند. همه راضی به نظر می­رسند. همه تاییدشان می­کنند. پهلوان آماده است. آماده است تا دور تا دور میدان را  بچرخد. بچرخد و ورد بخواند. بچرخد و از تماشاگران طلب یاری نماید. اما میدان بسیار تنگ است. تنگ­تر از دل­های زنگ­آلود ما. تنگ­تر از آنچه­ به فکرش رسد. می­چرخد. جداول پیاده­رو مانع می­شوند. دستانش توان حرکت ندارند. بازوانش از کار افتاده­اند. چون درخت بید می­لرزد. مردم می­خندند. مردم از حرکت­های غیرعادی جوان سرمست می­شوند. صدای قهقهه­شان فضا را پر می­کند. مردم باد می­­شوند و به راه می­افتند. مردم باد می­شوند تا بید را بلرزانند. باد می­شوند تا بر خرمن دیگران آتش زنند. باد می­شوند تا شرف و انسانیت را بگیرند. باد می­شوند تا همه را از حقیقت تهی سازند.

دیگر چشمانم رو به تیرگی می­روند. پاهایم عقب و عقب­تر می­مانند و حافظه­ام چون ساعت کوکی پدر بزرگم قفل می­کند. دیگر هیچ آرزویی ندارم. هیچ چیزی از خدا نمی­خواهم. به خاطر همه داده­ها و نداده­­هایش سپاسگزارم. سپاسگزارم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 0:9 توسط R-E-Z-A .P |

اورخون الیفباسی ایله یازیلمیش آبیده

اورخون ـ یئنی­سی داش کتیبه­لرینده (مونقولوستان) قدیم تورک ـ رونیک یازیسی.

گول ـ تکین آبیده­سی

 

 Şəkil:Kyzyl orkhon inscription.jpg

 

 اورخون ـ یئنی­سی یازی­لاری روس عالیم­لری اس. مال­او، ای. استبل­اوا، تورکیه عالیم­لری ان. ح. اورکو، ار.ار. آرتا، م.ارگین، ت.تکین، ا.ب. ائرجیلاسون، آذربایجان عالیم­لری ف.زئینال­اووا، ا. رجب­او، ی.ممد او طرفینده­ن تدقیق ائدیلمیشدیر.

 

ماراقلیدیر کی، بیر چوخ حاللاردا اورخون ـ یئنی­سی کیتابه­لرینده تورکیه تورکجه­سینده­ن داها چوخ آذربایجان تورکجه­سینه عایید اولان سؤزلر ایشله­دیلیر. اؤرنک اوچون، "بئن" یوخ "من" ، "کندیم" یوخ "اؤزیم" (اؤزوم) و ...

 

گؤل ـ تکین آبیده­سی ایلته­ریش خاقانین اوغلو، بیلگه خاقانین کیچیک قارداشی گؤل ـ تکین­ین وفاتیندان سونرا (685 ـ جی ایل فئوریه­نین 27 ـ سی) اونون شرفینه قویولموشدور. بیر چوخ چاغداش تدقیقات­چیلار بو متن­لری شعر و نظم اؤرنک­لری حساب ائدیر و اونلارین اوسلوب خصوصیت­لرینی ان چوخ " دده قورقود" کیتابی متن­ینه یاخین اولدوغونو قئید ائدیرلر.

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 13:47 توسط R-E-Z-A .P |

آزادی

ای آزادی!

من از ستم بیزارم. از بند بیزارم. از زنجیر بیزارم. از زندان بیزارم. از حکومت بیزارم. از باید بیزارم. از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم.

زندگیم به خاطر تو است. جوانیم به خاطر تو است و بودنم به خاطر تو است.

ای آزادی! خجسته آزادی

خواهم که تو را به تخت بنشانم

یا آنکه مرا به پیش خود خوانی

یا آنکه تو را به پیش خود خوانم

ای آزادی! مرغک پرشکسته ی زیبای من! کاش می توانستم تو را از چنگ پاسداران وحشت، سازندگان شب و تاریکی و سرما، سازندگان دیوارها و مرزها و زندان ها و قلعه ها رهایت کنم. کاش قفست را می شکستم و در هوای پاک بی ابر بی غبار بامدادی پروازت می دادم. اما... دست های مرا نیز شکسته اند. زبانم را بریده اند. پاهایم را در غل و زنجیر کرده اند و چشمانم را نیز بسته اند... وگرنه مرا با تو سرشته اند. تو را در عمق خویش، در آن صمیمی ترین و راستین من خویش می یابم. احساس می کنم، طعم تو را هر لحظه در خویش می چشم، بوی تو را همواره در فضای خلوت خویش می بویم.

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 22:56 توسط R-E-Z-A .P |

 

بوی نان خاله خاتون

 

بگذار از نام بلندت باز بنویسم

از تو برای دیگران یک راز بنویسم

از تو، تویی که سرزمین سربدارانی

از شوکتت مانند یک سرباز بنویسم

بگذار تا خون، در جان من جاریست

از ورزقان و مردم سرافراز بنویسم

سرزمین زیبای ورزقان در دل خویش هنرمندانی دارد که با بغضي کال و خاطراتي خسته و آثاری زیبا زیر بارانی­ترین درخت احساس به انتظار روییدن، نغمه­سرایی می­کنند.

ابراهیم رزمی فرزند دیگری از فرزندان این دیار است که نوشته­هایش و داستان غزلهایش از کوچه­های ورزقان و روستاهای اطرافش جان می­گیرد. او که جوانی خویش را در پس نوشته­های خویش جا می­گذارد در کنار تدریس شروع به نوشتن مقالات، داستان و شعر در ادبیات کودکان کرده و در مسابقات و جشنواره­های بین­المللی برگ زرینی بر لوح افتخارات این دیار افزوده است. رزمی واژه واژه­ی نوشته­هایش را در کوره­ی دل می­سوزاند و امانتداری کلمات را به جان می­خرد تا نهانخانه­ی دل کودکانی راکه سرد و بی­روح است گرم کند.

او احساس کودکان را در نوشته­هایش قاب می­بندد و طولانی­ترین سجده­ی اندوه را به اندازه و بلندای شب­های یلدا تعریف می­کند. او در نوشتن از کودکان سبکی برگزیده که در آن سبک، دلتنگی بچه­ها را به تصویر می­کشد، بچه­هایی که دردشان را کمتر کسی توان توصیف و نوشتن دارد.

در نوشته­های او پیداست که باز دلش در کوچه­های خاطره­انگیز ورزقان است و این را می­توان از آثارش احساس کرد. وقتی مادر بزرگش قصه­هایی از دیار ورزقان روستای زنگ­آباد برایش می­گفت این حس در وجودش زنده می­شد که آری قصه هم می­تواند التیام درد باشد قصه­ای که روایتگر تحمل سختی و دردهاست.شاید پرسیدن از کسی که بارها و بارها در شعر و قصه­هایش ملموس است چندان لازم نیست زیرا کسانی که علاقه­ای به ادبیات و هنر کودکان دارند با او آشنایند. عموی او محسن رزمی که از هنرمندان بنام و نوازندگان نامي ایران و ادبیات عاشیقلار و سفیر فرهنگ و ادبیات این سرزمین در خیلی کشورها بوده در گرایش او به ادبیات و فرهنگ و هنر نقش موثری داشته است. او داستان و شعرهایش را حاصل تلاش عمر خویش می­داند. او بارها و بارها منکر تاثیر طبیعت بر ذوق شاعرانه­ی خویش نیست هرچند که معتقد است تمام محیط بر شعر اثر دارد و آن هم اگر محیطی چون ورزقان باشد. اکنون خوشه­ای از نوشته­های او را در مورد ورزقان بخوانید:

زیبایی ورزقان با پاییز دل­انگیز و برگ­های الوانش، رازی بزرگ در دل دارد که گردشگران را بسوی خود فرا می­خواند.

اینجا سرزمین آب است با آسمان آبی. اینجا درختان و درختچه­ها هم به این طبیعت خو کرده­اند. اینجا طبیعت چون مردمش دست در دست هم، دست به شانه­ی هم می­زنند تا یکدیگر را محکم نگه دارند.

وقتی در سرزمین زیبایی­ها در کنار تنور می­نشینم چشم به شعله­های آتش می­دوزم، آتشی که با رقص خویش بی­هیچ تمنایی پر می­کشند. ناگهان دلم می­گیرد با خود می­گویم اي کاش این هیمه­های خشک زبان داشتند و با من سخن می­گفتند و از جور تبر بر پیکره­ی وجودشان شکوه می­کردند، اما گویی سکوت بر قامت­شان زیبنده­تر از فریاد می­آید و من می­مانم و قصه­ی سکوت.

در کنار رودخانه­های جاری این سرزمین وقتی گام بر می­دارم زلالی و صافی را چون مردمان مهربانش در چشمه­هاي جاريش می­بینم. اینجا آسمان بر روی رودها لبخند می­زند، چون لبخند مردی کشاورز بر مهمان تازه رسیده.

هوای اینجا سرد است و من به هوای این سرزمین عادت نکرده­ام.احساس سردی می­کنم. آتش می­افروزم.آتش دست­هایم رامی­سوزاند. ناگهان به یاد می­آورم سرخی و تب را در گونه­ی کودکی در روستای دور افتاده که از سوزش سرما و تب و لرز، خود را به مادر چسبیده است و مادر خود را به دشت و دمن زده تا دست رد به سینه­ی اطبا زند و داروی درمان کودکش را از دل طبیعت ورزقان بچیند.

اینجا از جلوی دیدگانم دختری کوچک با لباس مدرسه، پرده­ی سردی هوا را می­شکافد، او دوان دوان به سوی مدرسه می­رود. زمین، پای کوچک او را می­گیرد و به گِل می­نشاند. لباس وکیف­اش گلي می­شود. به روی خود نمی­آورد. خاکی بودن مرام مردم ورزقان است. مداد رنگی­اش در قبال الوانی طبیعت رنگ می­بازد. از زمین که بر می­خیزد بی­هیچ توجهی راه در پیش می­گیرد بدون اینکه نظری بر اطراف کند نگاه دیگران و نامحرمان را سنگین­تر از کیف خیس می­داند. او، هیبتِ نجابت و پاکی و سربلندی است. دختر ورزقان باحیا و باوقار است.

وقتی با کودکان حرف می­زنی چشم­هایش حرف می­زند. نگاه شیرین کودکان این سرزمین شیرین­ترین نگاه دنیاست و کلمات­شان، شیواترین کلمات. معصومیت در چشم بچه­هاي اين سرزمين نهفته است،بچه­هایی که به وسعت دنیا حرفي براي گفتن دارند. وقتی مقابلم می­ایستد در مقام احترام تمام حرف­های دنیا بر سرم آوار می­شود تا کلمه­ای برای بزرگواری این کودکان بنویسم. به احترامش بر می­خیزم و او هم چون کوه­هایش پا برجا می­ماند و من وقتی دستش را توی دستم می­گیرم مردانگی را در چشم­های کوچک آن در می­یابم. اشک­ها پشت چشم­­هایم لمبر می­زند. می­فهمم که آری فاصله­ی زیادی است تا مردی و مردانگی. و مردی زودرس به سراغ کودکان این دیار می­آید، چون کار کردن را جوهره­ی مردانگی می­شمارند.

پاییز و بهار و زمستان این سرزمین دیدنی است. هر زمان که در گذر از جاده­ به سرزمین ورزقان نگاه می­کنم نسیم دلکش، دستان پر مهر خود را بر سیمای طبیعت می­کشد و با وزش خود گیسوان رنگین درختان را شانه می­زند و مردم در طبیعت بکر سیر  می­کنند و در گردونه­ی زمان سرود عشق و عاشقی و بایاتی و دلبستگی و ماندن در سرزمین مادری را می­سرایندو وقتی سیب سرخی ازمیوه­ی دل زمین خویش گاز می­زنند از بوی دل­انگیزش مدهوش می­شوند.

آری این سرزمین آنقدر زیباست که من دوست دارم وقتی از خواب بر می­خیزم به کودکان این سرزمین سلام کنم، کودکانی که احساس مرا می­فهمند و چنان ساده­اند که از در و دیوار دل­شان همواره پیچک عاطفه می­بارد. دوست دارم در کنار رودهای جاری ورزقان بایستم و به بزرگواری و عظمت مردم آن ديار بنگرم. دوست دارم میان مردم ورزقان یک دل از دل­های فیروزه­ای آنان را برای همیشه چون نگینی نزد خود نگه دارم و در رویای کاغذی خویش مردان و زنان سخت­کوش و از کوچ عشایر و از گله­های عشایر و از سادگی چادرشان نقاشی کنم.

وقتی از عشایر می­نویسم ناگه دلم روانه­ی محل اتراق مردان و زنان سخت­کوش می­شود که در ساده زيستي هیچ کسی به پای آنان نمی­رسد. در سپيده دم زیبا، وقتي در دامنه­های ورزقان گام بر می­دارم، نسیم ملایمی را احساس می­کنم که این نسیم، گیسوان بید را شانه می­زند و گهواره­ی، غنچه­های نوشکفته را آرام آرام تکان می­دهد در بدرقه­ی کودکی، مادری را می­بینم که دل نگران است، سیمای مادر، چون گلي هست که شبنمی روی آن می­رقصد. با خود می­گویم این نشانه­ی چیست؟ یادم می­آید که این شبنم نشانی از نیایش شبانه­ی اوست که در زلال اخلاص وضو گرفته و رو به قبله­ی ایمان نماز عشق خوانده و بر خاک بندگی سر سایيده که خدایا موسم رویش جوانه­های سبز این سرزمین از گزند آفت ایمن­اش دار.

در بدو ورودم همینکه از دروازه شهر وارد تبريز می­شوم احساس می­کنم شهر، در قبال زيبايي طبيعت ورزقان رنگ باخته است و کسی چشم به راه من نیست. آرزو می­کنم ای کاش در بقچه­ی روستائیان جا می­گرفتم تا هر روز  در رفت و آمد آنان سری هم به سرزمین اجدادی خویش می­زدم، سرزمینی که با پای­افزار عشق صحرا صحرا جلوه­های طبیعی و ویژه دارد و انبوه تماشایش در هیچ دیدگانی آرام نمی­گیرد. در آستانه­ی ورودی شهر چشمی به دروازه­ی شهر نیست. کسی بر تو خوشآمد نمی­گوید. بوی جادویی نان، بوی تنور داغ و صدای خاله خاتون نمی­آید. هر کس برای خویش شعبده بازاری بنا نهاده و ره­آورد این زندگی ماشینی، تلاش از صبح تا شب برای زندگی چشم هم چشمی است. اما من هنوز دوست دارم سادگي روستا و روستائيان را.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 18:57 توسط R-E-Z-A .P |

 

این داستان کوتاه را در وبلاگ "یک اهری و اتفاقات ساده" خواندم. چون زیبا بود حیفم آمد

دوستان و خوانندگان عزیز وبلاگم را از خواندن آن بی­ نصیب بگذارم.

 

                                  قدرت اندیشه

پیرمردی تنها در "مینه سوتا" زندگی می­کرد. او می­خواست مزرعه سیب زمینی­اش را شخم بزند اما این، کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می­توانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامه­ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او چنین توضیح داد: پسر عزیزم! من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی­خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده­ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می­شد . من می­دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می­زدی.  دوستدار تو پدر

پیرمرد در پاسخ این تلگراف را دریافت کرد: "پدر! به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن. من آنجا اسلحه پنهان کرده­ام."

ساعت 4 صبح فردا، 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی در آنجا دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه­ای پیدا کنند. پیرمرد بهت­زده نامه­ی دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟

پسرش پاسخ داد: پدر! برو سیب زمینی هایت را بکار. این بهترین کاری بود که از اینجا می­توانستم برایت انجام بدهم.

در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت.

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 21:44 توسط R-E-Z-A .P |

به

تقديم به آناني كه به ايستادگي، ايستادگي مي آموزند و به مقاومت،

درس مقاومت مي دهند. تقديم به ملت مقاوم و ايستاده ايران!

 

به جرم بی گناهی ام

به جرم بی گناهی ام، مرا به دار می کشند

مرا به دار می کشند، به جرم بی گناهی ام

به جرم آنچه جرم نیست

به جرم یک نگاه سبز

به جرم آنچه عاشقم

به جرم آنچه جز خدا، به دیگران « نه » گفته ام

مرا به دار می کشند

مرا به دار می کشند

*            *             *

مرا به دار می کشند، به جرم آنچه « او » نی ام

به جرم آنچه مثل « خود » هنوز می کشم نفس

به جرم آنچه من هنوز به « خویشتن » نمرده ام

به جرم آنچه زنده ام

نمرده ام به زندگی

هنوز لحظه های من به « خویشتن » نمرده اند

*           *                 *

مرا به دار می کشند به جرم آنچه زنده ام

هنوز نغمه های من  به رنگ سبز زندگیست

هنوز آسمان من ستاره هدیه می دهد

هنوز ریشه مرا  تفاله ها نخورده اند

هنوز شاخ و برگ من پر از نشاط و زندگیست

*         *           *

مرا به دار می کشند به جرم آنچه شعر من

سبد سبد شکوفه است

هنوز در نگاه من پرنده لانه می کند

هنوز در زبان من حدیث عشق زنده است

هنوز کوچه های من شمیم یار می دهد

به من بهار می دهد

*              *               *

مرا به دار می کشند

به جرم آنچه من هنوز بسان « او » نگشته ام

هنوز من همان منم

نه دیگران، نه دیگری

هنوز در نگاه من شکوه عشق خواندنی ست

هنوز می توان مرا ز بوی گل نشان گرفت.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 23:20 توسط R-E-Z-A .P |

 

                                       انتظار

کم‌‌درآمدترین معلم حق‌التدریسی ناحیه، پنج روز هفته با ماشین مرکوری دست دوم پدرش به تقاطع خیابان هاو و هفتاد و نهم می‌رود، سرعت ماشین را کم می‌کند، با گل و شُل از رمپ می‌گذرد و وارد پارکینگ مدرسه‌ی متوسطه‌ی پاتریک هنری می‌شود که در آن یک بند درس می‌دهد، بی‌آنکه فرصت قهوه و استراحتی باشد، آزرده می‌شود و بعد یاد قرار دیشبش می‌افتد و آرزو می‌کند کار به جاهای بهتری بکشد، مثلا عشق، پا تند می‌کند خودش را به دفتر می‌رساند و لیست حضور و غیاب را برمی‌دارد، لیستی که نمی‌تواند با منوی مخصوص کافه‌تریایی مقایسه‌اش کند که قهوه‌ی مخصوصش حال او را جا می‌آورد و دلش می‌خواهد یکی که می‌آوردش از آن دونات‌هایی بیاورد که خیلی دوست دارد، دست‌کم از درس دادن به کلاس هفتمی‌ها و توضیح معنی شعر بیشتر دوست دارد. به هر حال معلم حق‌التدریسی است و کارش که تمام می‌شود، به سمت جنوب راه می‌افتد و به خانه‌ی پدرش می‌رود که سر شام از او می‌پرسد کارش چطور است و او هم می‌گوید خوب است و پدرش می‌گوید که بعد مدتی استخدام رسمی‌ می‌شود و حقوق و مزایای ثابت می‌گیرد، اما او می‌داند که درس دادن در آن مدرسه یعنی چه و دوست دیشبی‌اش زنگ می‌زند که بپرسد گرفتار است یا نه، می‌گوید کار دارد، چون به پدرش قول داده که ماشینش را بشوید و از وقتی مادرش مرده قول‌هایی که به پدرش می‌دهد خیلی مهم است، به علاوه این کمترین کاری است که می‌تواند بکند، برای او که ماشین را هفته‌ای پنج روز می‌دهد تا به سمت دریاچه‌ی بزرگ و ضلع‌ شمال شرقی خیابان هاو و هفتاد و نهم برود و باقی را هم که می‌دانید.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 1:23 توسط R-E-Z-A .P |

 غیبت

مردی داشت تعریف می‌کرد که چه‌طوری می‌خواستند کلکش را بکنند. چه‌جوری کَت و کولش را بسته بودند و لوله‌ی‌ اسلحه را روی شقیقه‌اش گذاشته بودند و داد می‌کشیدند. او الان زنده است و دارد تعریف می‌کند.
ما هم زنده هستیم و داریم گوش می‌دهیم. 


عدالت

مرد مستی که روی نیمکت پارک نشسته بود - آن روز هوا بدجوری سرد بود- گفت: "اون یارو رو یادت میاد؟"
اسم یکی را گفت "همونی که 25 سال پیش کلک زنشو کند؟"
من گفتم: " نه!"
گفت: " اون من بودم" بعد اضافه کرد: " قضیه‌ی مربوط به 25 سال پیش یادت هس؟"
عصر- هوا گرم بود- این فکر دارد عذابم می‌دهد که نکند حرفش را درست نفهمیده‌ام.


چیز مهمی نیست
روزی زنی از آسمان به زمین افتاد. شاید روی شاخه‌ی درختی گیر کرده و بعد روی دست‌های فرانتس گروتر افتاده باشد. مرد آن‌جا وایستاده بود، زنی روی دست‌هایش. همه می‌گفتند این که چیز مهمی نیست.
من گفتم البته چیز چندان خوشایندی هم نیست.
و فرانتس گروتر آن‌جا وایستاده بود، زنی روی دست‌هایش، چه موهایی، چه بر و رویی، چه هیکلی، و حالا من از خودمان می‌پرسم، چه‌طوری می‌خواهیم این قصه را تمام کنیم. ولی در همین لحظه، قصه خودش به آخر می‌رسد و فرانتس گروتر آن‌جا وایستاده، زنی روی دست‌هایش.


توضیح
صبح برف بارید. کاش می‌شد خوشحال بود. کاش می‌شد کلبه‌های برفی درست کرد یا چند آدم برفی و می‌شد آن‌ها را مثل نگهبان جلوی خانه گذاشت.
برف آرامش‌بخش است. همه‌ی خاصیتش همین است و می‌گویند اگر آدم توی برف چال شود، تنش گرم می‌ماند. اما برف توی کفش‌ها رخنه می‌کند. ماشین‌ها را از حرکت بازمی‌دارد. قطارها را از خط خارج می‌کند و دهکده‌های دورافتاده را تنها می‌گذارد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 1:19 توسط R-E-Z-A .P |

نویسنده: علیرضا نصیرزاده

بو خارابادا، هركس اؤز هاييندادير ـ اؤز قارنينين فيكرينده دير. منه، سنه، ائله بو ميللته هئچ باخان يوخدور! من كيمه م؟ سن كيم سن؟ ميللت كيمدير؟ "منه نه!هر نمنه اولور ـ قوي اولسون"

دئييرلر بو مملكتده، هر كس اؤز زيرنا ـ بالابانينا اوينور، آمما دانيشاندا هامي فيلسوف اولور! يئريده گلنده، ايش واختي اولاندا، هامينين جاني چيخير. فقط دانيشماغا قويسان، هاميميز اوولده اولماساق، آز گتيرميريك! آمما ايشه گلنده، دام ـ دووارا گؤز تيكيريك. مين بير دانا فال توتوروق، كي نه اولسون؟ ... هئچ! آخيردا دا ائله هامان آش هامان كاسا. ديلله نيرسن سه، پيس آدام اولورسان! ديللنميرسن ائششك اولورسان. يا دا اود توتورسان ايچه رينده ن يانيرسان ... .

سوروشورسان: آي قارداش! دانيشيرسيز ائله، ايش گؤرورسوز آخي نييه بئله!؟ نه دئييم آخي آدام بير آز دا بوشلو دوشور. اده بس سنين نا واختا كيمي هوشون كسمه يه جك!؟ ائله بس دئييرسن كي بوينوزون چيخماييب قودوخسان!؟ ... . بئله آدامي هر ياندان توپارلاييب يامانا باسيرلار: هله سن اوشاق سان ـ دئييرلر! آغزيندان سوت اييسي گلير. سن هارا ـ بو سؤزلر هارا!؟ بو مملكتين يوخسا صاحابي يوخدور. هر كنددن گلن ـ آغزينا گلني دانيشير!؟ دئمك كي  هر طرفده ن آداما گؤز قالمير كي آغارتماسينلار. آغ ساققاللار ساققال توتوللار. آغ بيرچك لر ائله ياشماق. كي نه اولسون؟ ... هئچ، آدام آغزين آچيب بير كلمه دانيشماسين، نييه كي فلان كسين طبعينه دئييل، پيس ايش اولار بيزيم آبير ـ  حياميز وار، شان ـ شؤهرتيميز وار!؟

دئمك كي شان ـ شؤهرتيز باشيزا ده يسين ـ فلان كسينده طبعينه! من فقط بير كيچيك سوال سوروشدوم: آي قارداش بس نييه ـ بئله!؟ ائله هر ياندان مني هويا باسديلار: سن بير دانيشما!؟ سنه نه وار آخي!؟ بو ايشلرين هئچ سنه دخلي يوخدور!؟ دئييره م كي بو مملكتده من دانيشماييم، بس كيم دانيشسين!؟ هئچ اولماسا، دانيشماغا سؤزوم وارـ يازماغا قلميم و بير نئچه آغ كاغاذيم. بيزيم مملكتده، يازيچي گره ك قلمي سينينجا يازادا ـ پوزادا. اولموش اولسا اؤز دامارينين قاني ايله آزادليغا، انسانليغا، ياشاييشا و باريشيغا شعير يازاـ توي توتا!

هن دئييرديم كي آدام  بوردا آغيز آچماميشدان، بير آزدا بوشلو دوشور. يا سنه ايري ايري باخيرلار، ائله بيل كي آيري بير كره دن تشريف گتيريب سن. يادا سني ائله گؤيه قالخيزيرلاركي يئره دوشن ده، نه سسين چيخير نه ده نفسين! ائله خسته خانا يئرينه گؤرورسن كي «زيندان اوين» دن باش چيخارديرسان. بيردن گؤز آچيرسان گؤرورسن كي سني گورول-گوپباز دؤرد دووارين آراسينا باسيب لار ... كي نه اولسون!؟ هم قولاقلارين يانيوا دوشسون ـ همده آيريلارينا عيبرت اولسون!

دؤرد دووارين آراسيندا قاليرسان، ائله قارانليقدا ـ سويوقدا. سونوندا دا سه تلجم اولورسان! ياواش ياواش كؤهنه ليرسن ـ آرادان گئديرسن، هامي سني اونودور آمما سن هاميني و وئرديگين سؤزلري اونوتمورسان. زيندان دووارلاريندا يازيرسان كي: تورپاق، اينسان ... آزادليق!

ائله ابدييته قوووشورسان، بير سونسوز ابدييته! دالينجا من گليرم حايات يولداشيم، قيزيم، اوغلوم، آيدين، ياشار.  بيز گليريك، شعارلاريني سؤزلريني تيكرار يازيريق: تورپاق، اينسان، ... آزادليق. دووارلاري جيزيريق ـ يازيريق! آغزيميزين توپورجه يي ايله يازيريق، توپورجه ييميز قوتولور، قانيميزلا يازيريق، قانيميز قورتولور، آمما هئچ كيمسه يه بويون ايميريك! قارانليغا، سويوغا دؤزوروك آمما كيمسه يه سؤز وئرميريك!

ائله اولوركي گئجه نين گوبود اللرينده كور ميلچكلر ويزيلداييرلار. قانيميزا داريشيرلار. بوتون سوخولجانلار، قوردلار ايچيميزه دولورلار. آمما بيز شعارلاريميزي تيكرار اوخويوروق: تورپاق، اينسان ... آزادليق!

حتي دؤوره بر ده كي كيشي لر چوماق گؤتوروب، بيزه صلوات چئويريرلر ـ تسبئحين دنه لر ين تئز ـ تئز سووورورلار، فقط (لعنت الله )سسي گلير ... دئييرلر: بس نييه يوباندي!؟ حتمن داها گلمه دي!

  دؤزه نميره م. بيريندن سوروشورام: حاجي ـ باغيشلايين،كيمي گؤزلويورسوز!؟ هئچ كس دن سس چيخمير...! بيرآز سونرا، هيرسلي ـ هيرسلي بيري دئيير: سن دانيشما! بيز دئديك كي سن آدام اولمازسان! گؤردون اوشاقسان! هله هه يينن- هويو قانميرسان، گليب سياست دن دانيشيرسان! چوخ ناشي سان ... ائله بيرگون اؤزونوگودازا وئره جه يدين، او گونده گليب ـ چاتيبدي. كي نه اولسون!؟...هيچ. ايندي بيز جناب عزراييلي گؤزله ييريك.

 قاققا چكيب-گولوب، دئييره م كي: عزراييل چوخداندي كي ايشيندن اخراج اولوب، نه بيلمك شايدده اولوب! كيشي لر بيردن (استغفرالله ـ استغفرالله) دئدي لر. (آ للاه سن اؤزون باغيشلا )!ـ (آللاه سن اؤزون باغيشلا)! بوسؤزلري بير نئچه دفعه تيكرار ائتديلر. شايدده عزراييل يوبانميشدي! كيشي لر هاميسي تله سيرديلر. بيرينين سيگارئتي قورتارميشدي. بير نئچه سي نينده ـ نه بيليم! ائله آللاه بيلسين قراري واريدي!

او حالدا، جللاد مين علم ـ شنگه ايلن گليب- يئتيشدي: كيشي لر هاميسي آياغا دوروب، صلوات چئويرديلر. اودا دار آغاجين كوره ييندن يئره قويوب ـ باشلادي اونو قوروماغا. دئدي كي باغيشلايين يوبانديم. بيري ايلن قراريم وار ايدي! اوولده باشلادي ديليمي قيفيل لاماغا، سونرا آغزيمي تيكدي، گؤزلريمه چسب ياپيشديردي، قولاقلاريما پنبه باسدي وگؤبه ييمي وآيري يئرلريمي برك ـ برك توتوب باسيرتدادي! سونرا ال ـ قولومو و حتي آياقلاريمي دا سريتددي. ائله اولدوكي كوتومون جيبينه بير گول ساچيب و حتي ادكلن دا ووردو! سونرا ايپي بوينوما ساليب اوزومدن اوپوب، دئدي: مني باغيشلارسان كي يوبانديم! هئچ بيلمه ديم ايپي چكدي يا چكمه دي!؟ آمما ائله نظريمه گليردي كي مني تابوتا قويوب، قبريستانليغا ساري آپاريرديلار. حتي صلوات سسي گليردي. اؤز-اؤزومه دئديم: قوي بو موفته حامباللارا بيرآزگولوم...! ايه مني هارا آپاريرسيز؟ قويون يئره! ائله من آياغا قالخمادا هاميسي تابوتي اؤتوروب قاچديلار. منده گورول-گوپباز تابوتدان گليب، يئره دوشدوم! گؤزلريمي آچيب گؤردوم هاميسي يوخو ايميش...!؟ بيردن دئديم: آللاه شئيطانا لعنت ائله سين... من هارا ـ ائله سياست هارا!؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 0:15 توسط R-E-Z-A .P |

یازار:عليرضا نصيرزاده بكرآباد

 آغ ياغيش باشلادي شيديرغي ياغماغا. بير ياندان گون چيخميشدي ائله بير يانداندا يئكه ـ يئكه ياغيش دامجيلاري يئره و دام ـ دووارا سپه له نيردي... . بير آز سونرا هاوا بيردن آچدي، اوندا ده ده م باشلادي سؤزونون قالانينا... هن!او نرمان اوغلو علي گيل، او تايدان گلميشديلر، او تايدان قارا باغدان. اونون « تؤحفه » آدلي، اوجا بوي، آغ شلته لي بير گؤيچك قيزي واريدي كي اونودا « مشدي» آلميشدي. مشدي اؤزوده آريخدان، اوزون سوو، بير اتي آجي كيشي دي. هئچه هيرسله نردي و يامان ـ سؤيوش وئريب ساواشاردي. هئچ ياديمدان چيخماز كي كندده ميللتين آغزينا دوشموشدو كي: حئييف تؤحفويه! ائله بيل كي پئشه دوراني وئريب سن ائششه يه...!! بو سؤزو،  كوچه ـ باجا دا دئييب، حئييف لنرديلر. آمما اؤز آراميزدي، مشدي كيشي آروادين بتر ايستردي. ائله اونا گؤره بوتون دونياني آلت ـ اوست ائلييه بيلردي. البتده بونو دا آللاه بيلسين، يازيق ننه م هئي بيزه تعريف لردي كي تؤحفه بير گون گلدي منه كي: « آي گولو خالا! مشدي كيشي، مني اصلاً سؤيمور... بلكه او قلبي قره لييينده ن بو ادالاري چيخاردير! » ائله بو سؤز ده ده مين آغزيندان چيخماميشدي كي بيردن بتر ايلديريم شاخدي. ننه م تئز قاييديب دئدي كي: « او زامان مشدي ني چؤلده جوت اكنده اؤكوزلرينن بيرليكده ايلديريم ووردو، ائله گره كده قلبي قره ني ايلديريم وورسون! ننه م بولاري   دئيينده، كوچه ـ باجاندا هاي ـ كوي قوپدو كي بتر سئل گلير. منده تئز دوروب چايا ساري قاچديم... . سئلين گؤزه ل ايي سي بورنوما ووروردو، بئينيمده ده مشدي كيشي فيرلانيردي كي قلبي قره ايميش، اونو دا ايلديريم ووروب، سونرا جنده يينده آتيب لار بئله سئل ـ سو آپاريب.     

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 12:22 توسط R-E-Z-A .P |

 

این شعر را آقای ابراهیم رزمی در وصف اسب سواری خانم نگین آویژگان سروده است

 روي آن اسب سپيد نقره اي

 تك سواري آمده از راه دور

 شال قرمز را تماشامي كنم

 كوله بارش عصمت است وآبرو

 

روي لبخند  قشنگش غنچه اي

 مي خورد با شادماني پيچ وتاپ

 مي نشيند با  نگاه  آبي اش

 قاب تصويرش به نرمي روي آب

 

 مي روم با  شادماني  سوي  او

 چهره ام راغرق  خواهش ميكنم

 با دو  دست بي ريا  و  مهربان

 اسب او  را هم  نوازش  مي كنم

 

 با لبي پر خنده مي گويم به او

 اي  غريبه اهل اينجا  نيستي

 مهربان  و خوبي و بي ادعا

 دوست دارم كه بدانم كيستي

 

 مي كند با اسب  زيباي  سپيد

 از كنار پرسش من، او عبور

 مانده از ايام عصمت آبرو

 غنچه كوچك زغيرت مانده از سالهاي دور

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 1:23 توسط R-E-Z-A .P |

یئر آدلاری هر یوردون اوزه للیک له او یوردون یئرلی اولوسونون دیل , کولتور هابئله تاریخین آیدین شکیلده گوستریرلر. بو آدلار باره ده دوز و اصولو صورتده آراشدیرمالار آپاریلسا , شاید یوردوموزدا کئچمیش چاغلاردا اوز وئره ن چوخلو اولایلارین نده نی , باش وئره ن یئری هابئله هانسی چاغا عایید اولدوقلاری آیدین لاشار. ائله بونا گوره دیر کی بو آدلاری گره ک قورویوب , گلن نسیللره چاتدیراق .بو ایشی گورموش اولساق ایکی هدفه چاتمیش اولاجاغیق : بیرینجی بو کی بو آدلاری قورویوب آرادان گئتمه لرینین قاباغین آلمیشیق . ایکینجی ده بو کی بو باره ده اوز وظیفه میزی یئرینه یئتیرمیشیک .

بو نا گوره ده من چالیشمیشام اوز آنا یوردومون بوتون یئر آدلارین توپلاییب , علاقمندلرین اختیاریندا قویام . اولو تانری دئیه ن اولسا گلن یازیلاریمدا بو کندده تانینمیش بیتگی , اوت هابئله آغاج آدلارین دا قوللوغوزا چاتدیراجاغام .

دئمه لی یم کی بو یئر آدلاری قاراداغ ماحالینین "ارزیل" کندینه عاییددیرلر .اومود کی حورمتلی اوخوجولار خصوصیله آذربایجان باره سینده آراشدیرما آپاران تدقیقاتچیلاریمیز بو یازیدان فایدالانمیش اولالار .

تلفوظ ایشتباهلارین آرادان قالدیرماق اوچون بو آدلاری عرب الفباسیندان علاوه لاتین الفباسی ایله ده اوخوجولار اوچون یازمیشام .

Mazar

مازار

1

Mazar dere düzü

مازار ده ره دوزو

2

Mazar daği

مازار داغی

3

Velmi

وئلمی

4

Elver

الور

5

Ülegev

اوله گه و

6

Qere su

قره سو

7

Xuma velin

خوما وئلین

8

Peleng neher

پلنگ نه هه ر

9

Perin su

پرین سو

10

Deşt düzü

دشت دوزو

11

Sarı gem

ساری گم

12

Zencir qulu

زنجیر قولو

13

Mekidi

مکیدی

14

Düzme daş

دوزمه داش

15

Nehler gedigi

نه هله ر گه دیگی

16

Qere zemi

قره زمی

17

Berey zemi

به رئی زمی

18

Bülbül daşı

بولبول داشی

19

Çeçe dere

چئچه ده ره

20

Delbun

دئلبون

21

Terzem deresi

طرزم ده ره سی

22

Deve keçmez

ده وه کئچمز

23

El deze

ال دئزه

24

Muzeynal daşı

موزئینال داشی

25

Batmareyil

باتمارئییل

سونو "رئییل" سوزونه ختم اولان بیر نئچه باشقا یئر آدی دا ارزیل کندینده وار .اورنک اوچون : کامارئییل , نوهرئییل هابئله ارزیل ایله هم کویشن اولان "گورئییل" کندینین آدی .

26

Mermer daş

مرمر داش

27

Qoşa hüller

قوشا هول لر

28

Dülen

دولئن

سونو "ئن" اک ینه ختم اولان بیر نئچه یئر آدی دا وار . اورنک اوچون : قوردئن , تالبئن , شیلئن

29

Qarı nene

قاری ننه

30

Sarılar

ساریلار

31

Talben

تالبئن

32

İsmayıl biçeneyi

ایسماییل بیچه نه یی

33

Undurusu

اوندوروسو

34

Dize çal

دیزه چال

35

Qere qulaq

قره قولاق

36

Ağıl yeri

آغیل یئری

37

Göyerçinlik

گویرچین لیک

38

Mare başı

ماره ( ماغارا) باشی

39

Zunuz deresi

زونوز ده ره سی

40

Quş zemisi

قوش زمی سی

41

Mozalan daş

موزالان داش

42

Şilen

شیلئن

43

Hoyuş çayı

هویوش چایی

44

Köhrelik dibi

کوهره لیک دیبی

45

Yuxarı bağ

یوخاری باغ

46

Nühreyil

نوهرئییل

47

Eranlılar

ارانلی لار

48

Daş başı

داش باشی

49

Sandıq daş

صاندیق داش

50

Böyük sekki

بویوک سککی

51

Ağ torpaqlıq

آغ تورپاق لیق

52

Emmameli daş

امماملی داش

53

Baba daşı

بابا داشی

54

Qamışlı gem

قامیش لی گم

55

Üzerlik

اوزه رلیک

56

Ağ zemi

آغ زمی

57

Dez

دئز

58

Dez dibi

دئز زمی

59

Dez bağları

دئز باغلاری

60

Eyri daş

ایری داش

61

Sığabere

سیغا بره

62

Oğurlu deresi

اوغورلو ده ره سی

63

Şıx yatağı

شیخ یاتاغی

64

Qısındır deresi

قیسیندیر ده ره سی

65

İdeli dere

ایده لی ده ره

66

Oyux

اویوخ

67

Gevenlik

گوه نلیک

68

Kelekli zemi

که لک لی زمی

69

Döyren zemileri

دویره ن زمی لری

70

Cengehan deresi

جنگهان ده ره سی

71

Bezeler

بئزه لر

72

Never

نئوه ر

73

Nateyir

ناتئییر

74

İşler

ایشلر

75

Meşeler

مئشه لر

76

Vesmi çimeni

وسمی چیمنی

77

Durun dere

دورون ده ره

78

Eriklik

اریک لیک

79

Duzlaqlar

دوزلاق لار

80

Perxendeli

پرخنده لی

81

Qurden

قوردئن

82

Sıldır xana

سیلدیر خانا

83

Ağ yol

آغ یول

84

Tirin çüre

تیرین چوره

85

Kömür basıran

کومور باسیران

86

Ballı daş

باللی داش

87

Helin çayı

هئلین چایی

88

Helin qüzeyi

هئلین قوزئیی

89

Qoşa çeşmeler

قوشا چئشمه لر

90

Daş dibi

داش دیبی

91

Ramızı

رامیزی

92

Hüllük

هوللوک

93

Söyüdlük

سویود لوک

94

Bülöy düre

بولوی دوره

95

Damlar yeri

داملار یئری

96

No

نو

97

Eli çeşmesi

علی چئشمه سی

98

Baldırqanlı dere

بالدیرقانلی ده ره

99

Qarqalan dere

قارقالان ده ره

100

Elçelik

الچه لیک

101

Acı alma dibi

آجی آلما دیبی

102

Mir sadıq biçeneyi

میر صادیق بیچه نه یی

103

Bizov çu

بیزووچو

104

Sünbülecür

سونبوله جور

105

Gorad yurdu

گوراد یوردو

احتیمالا بو دوزگانلیق یئر کئچمیش زامانلاردا گورادلی لارین (گوراند ارزیلین یاخینلیغیندا یئرلشن بیر کندین آدی دیر) ایمیش . یا دا اونلار بورادا اوتراق ائده ر میشلر .

106

Obalar

اوبالار

107

Humay daş

هومای داش

108

Güllü çimen

گوللو چیمن

109

Qıbla çeşme

قیبلا چئشمه

110

Mir kerim qeceri

میر کریم قه جری

111

Xurcuna zemi

خورجونا زمی

112

Neçiran

نئچیران

113

Gün görmez

گون گورمز

ایلین باشا باشیندا بوردا قار قالار .دئمک اولار بورادا تازا قار اسکی قارین اوستونه یاغار .

114

Cavanşir bağı

جاوانشیر باغی

115

Sitor gedigi

سیتور گه دیگی

116

Tin dere

تین ده ره

117

Şablar

شابلار

118

Kamareyil

کامارئییل

119

Hacı bey zemileri

حاجی بی زمی لری

120

Demekler deresi

ده مک لر ده ره سی

121

Leylice

لئیلی جه

122

Sıbıl daş

سیبیل داش

123

Su duran daş

سو دوران داش

124

Güney

گونئی

125

Jiriler

ژیری لر

126

Yetim daş

یئتیم داش

127

Bilgizlik

بیلگیز لیک

128

Eterso

اه ته ر سو( آتش خسرو)

دئدیکلره گوره بو کندین سابقه سی اسلامدان قاباغا قاییدیر . بو کندده بیر کوللو تپه ده وارکی احتمالا اسلامدان قاباق آتشکده یئرلشیرمیش .

بو کندده ایندی لیکده یالنیز بیر عائله یاشاییر و کندین بوتون یئرلرین ارزیل لیلر آلیب لار .

129

Mür

مور

130

Tili

تیلی

131

Tili buruğu

تیلی بوروغو

132

Benavaraz

بئناواراز

133

Müsünlük

موسونلوک

134

Çile xana

چیله خانا

135

Yolsun eli

یولسون علی

136

Çuxur zemi

چوخور زمی

137

Nesir çıxan daş

نصیر چیخان داش

138

Ağ zemi

آغ زمی

139

Yamaş

یاماش

140

Sarımsaxlıq

ساریمساخ لیق

141

Pir hülü

پیر هولو

142

Pir deresi

پیر ده ره سی

143

Qehreman bereyi

قهرمان به رئیی

144

Dengah

ده نگاح

145

Köhre dibi

کوهره دیبی

146

Sitor

سیتور

147

Behlul çuxuru

بهلول چوخورو

148

Noruz zemileri

نوروز زمی لری

149

Cevecür

جه ره جور

150

Buzlu xana

بوزلو خانا

151

Doğuz oymağı

دوغوز اویماغی

152

Zerişlik

زه ریشلیک

153

Sarı qeye

ساری قیه

154

Mir elesker güneyi

میر علعسگر گونئیی

155

Mirze tağı

میرزه تاغی

156

Çay içi

چای ایچی

157

Kaşeyir

کاشئییر

158

Qere çığ

قره چیغ

159

Daş dibi

داش دیبی

160

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 19:43 توسط R-E-Z-A .P |

                              

                           دووار

 

قارشیمدا دوروب اوجا بیر دووار

هئی چالیشیرام

 ووروشورام

 چاتا بیلمیره م .

بوتون دیلک لریم اونا باغلی دی

آمما حاییف اوندان آشا بیلمیره م .

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 21:52 توسط R-E-Z-A .P |

                           

                                         خلقی بیدار ائیله ره م

 

دلبرا قالمیش بیزه دونیا ثمود و عاد دان

خسرو پرویزده ن , شیرینده ن , فرهاد دان

نئیله سه اینسان اولار آسوده خاطیر هر زامان

غصه سیز , غم سیز یاشار – ائتدیم سووال اوستاد دان

اولما دوراندیش چوخ , درویش احوال اول دئدی

یوخ جاهاندا بیر گوزه ل شئی هرچه باداباد دان

عقل بیدار اولسا پرت ائیلر سنی صبح و مسا

ایچ شرابی , سوک چیخار غم ریشه سین بنیاد دان

اوغلون ایستر مرگیوی , قیز تلخ ائده ر اوقاتیوی

فایدا یوخدور سنه اوولاد دان , احفاد دان

باغی سات , دکانی خرج ائت , ائدیر واریث غلط

خئیر گورمز هر آتا , هر والیده , اوولاد دان

باغی سات , سرباز و توپچی غصه سینده ن اول خیلاص

چونکی باغ دلتنگ ائده ر باغ صاحیبین آرواد دان

چون وورار قامچی باشیندان میللتین سربازلار

توربۀ محمود تیتره ر ناله و فریاد دان

نه جوانه رحم ائده ر , نه پیره نه خان باجی یه

علم ظولمی حرمله تحصیل ائدیب شدداد دان

سات میتیل یورغانی وئر سربازا قورتار جانیوی

ای توکذ باجی مرووت گوزله مه جللاد دان

بابی یم , من ائتمه ره م اندیشه روز حشرده ن

حاجی قارداشلار نییه خوف ائیله میر میعاد دان

چاره یوخ غیری قویوب قاچماق , اوغول آل بیر بیلیت

دیغلار اینسان چیخماسا بو خانۀ برباد دان

دویدو ایستیبداد دان تورک و فرنگ و روم و روس

دویمویور بیلمم نییه ایرانلی ایستیبداد دان

ظولم الین کوتاه ائدین ایش گوسترین ایشسیز لره

تا به کی گلسین سسی ایرانلی نین باغداد دان

علمیده ن بی بهره میللت نئیله سین ای دوستان

ائتمه سین هیجرت , نه یاپسین بو خراب آباد دان

غئیر میللت لر قویار اوولادینا میراث علم

بیر کفن , بیر قدداره قالدی بیزه اجداد دان

خلقی بیدار ائیله مک مومکون می خواب جهلده ن؟

ائیله ره م بیدار "معجز" قورخماسام ایجاد دا دان .

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 21:47 توسط R-E-Z-A .P |

 

اوچ گوندو یامان بئکارلامیشیق . ایشیمیز سحرده ن – آخشاما ده ک ائوده اوتوروب دانیشیب , یا دا بیلگی سایار (کامپیوتر ) ایله اویناماق اولوبدور .

دونن آخشام چاغی بئکارچیلیق بیر حدده چاتمیشدیر کی , اوز گتیرمیشدیک " شاه – وزیر " اویناماغا . و حتی اویوندا کوئیست ده اولان پولسوزلارین , یاغا سو قاتانلارین , ایییرمی گونون بویوندا بیر تومن جیبینده پول اولمایانلارین , پولسوزلوق دان ائشیکده احسانی چای ایچیب شام - ناهار یئیه نلرین , بیر گونده اوچ نفره یالنیز ایکی یوز تومن جیب خرجلی یی اولانلارین هابئله التیکه یئمه ییب ناهار یئیه نلرین ساغلیغینا آشیق آتیردیق .

بو گونو بئله باشا چیخاردیق , گوره ک صاباح باشیمیزا نه کول سوورولمالی ییق .

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 2:2 توسط R-E-Z-A .P |

                             

                               ایشیق

 

اوزاقلاردا

قارانلیق ایچره سیچراییر بیر ایشیق

اوزانیر یولوموز

آددیملادیقجا

قوشقوسوز بیر گون یئته ره م اونا

قوشارام اونونده قوپوزومون قیریلمیش تئللرین ,

باغلارام ایشیغیندا کوکسومون یوز ایللیک یارالارین .

 

 

                        دیلک

 

اولو یوردوم

آیدین لیق اولاجاق .

گول لر- چیچک لر آچاجاق .

یابانجی الینده سیخیلان دیلک لریم

آچیلمایان بومبالار کیمی

هویوشنه یاراداجاق

شایدده بیر گون اودا توتاجاق .

 

 

                       بولاغ

 

باخدیقجا دئیه ردیم :

نه دورودو بولاغین سویو

ایلقاریمیزدا دوز اولسون گره ک .

دوم – دورو سانکی سو اولسون گره ک .

ایندی کی باخیرام دورد بیر یانا

دالیرام خییالا

دوشونوره م

نه خوشوموش دونیادا دوزمک

هر چاغ سئومک , سئویلمک .

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 14:28 توسط R-E-Z-A .P |

 

                                               موسی اورود( قولو یئو مو سی عیسی اوغلو)

                                               ۱۹۶۱- جی ایلده زنگه زورون اورود کندینده

                                                آنادان اولموشدور . ایختصاص جا حکیم دیر .

                                             

 شاعیر حاققیندا اوچ سوز 

بو گون اولاسینی دونن گوردولر

اون بئش ایل سونرانی اون بئش ایل قاباق

آغلایا – آغلایا دوغولدو هامی .

آناسی اولانی مه مه کیریتدی ,

آناسیز قالانا امزیک وئردیلر .

امزیک سیز قالان لار تکده ن بیر ایدی

اونلاردا بویویوب شاعیر اولدولار .

 

بیر خوروز بانیندان اویانیرسا کند ,

شاعیر هاراییندان آیریلمیرسا خالق

اوول بیزی سئوه ر دار آغاجلاری .

سونرا خالق دیکسینر , آییلار بیرده ن

داش لیقدان , بوزلوقدان آختاریب تاپار

باهالی تورپاق لار آییرار بیزه .

 

بو تکنه دونیادا , تشنه دونیادا

قورویان دنیزیک , یاغان یاغیش یق .

یاخینا – اوزاغا , دوغمایا – یادا

اویره شه بیلمه ین بیر دسته قوشوق .

هاراداسا یاغیش یق , هارادا نئی یک ,

تازادان دونیایا گلمه ییمیز وار ,

تازادان یاشاییب اولمه ییمیز وار

هله کی , دونیانین آخیری دئییل .

 

دیده رگینلیک

کوکونده ن قوپان آغاجلاریق

بوداق بوداق اللریمیز

یارپاق – یارپاق بارماق لاریمیز

دویوش مئیدانیندان قاییدان آتلاریق ,

ایری – ایری گوزلریمیزده ن

سس سیزجه سوزولور

گوز یاشلاریمیز .

دسته ده ن قالان قوشلاریق

قیریلیب قانادلاریمیز .

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 4:46 توسط R-E-Z-A .P |