تبليغاتX
مازارنیوز

مدیرکل سیاسی و انتخابات یا ضابط قضایی!؟

شهر من تبریز، شهر اولین­هاست. بنابراین هرآنچه در این شهر غیرمعمول و غیرعادی به نظر آید می­توان به حساب «اولین­ها» بودنش گذاشت. مثلاً همین شهر من تبریز، به گفته­ی یکی از اعضای شورای شهرش، شهری است که فضای سبز و باغاتش را فدای جذب بیشمار توریست­ها ـ البته توریست­های بومی از نوع روستائیان ـ نموده است تا هم اینک، لخت و عریان در پای سرخاب به انتظار آفتاب­درمانی بنشیند. و یا مثلاً شهری که روزی بدلیل چاپ و انتشار نخستین جراید و مطبوعات به خود می­بالید امروز، آزادی بیان بقدری در آن افول نموده که مدیرکل سیاسی و انتخابات استانداریش، خبرنگار پی­گیری کننده­ی قضیه­ی اجرای ابلاغیه­ی رییس جمهوری کشور مبنی بر پس­گیری شکایات مسئولین از خبرنگاران و اصحاب رسانه را مجرم خطاب کرده و اعلام می­دارد: «بنده شما را به چشم متهم می­بینم». البته جای خرده­گیری نیست، شاید ایشان تصور می­کنند هنوز هم بعنوان ضابط قضایی در نیروی انتظامی مشغول به خدمت­اند، نه بعنوان تلطیف و مدیریت کننده­ی تنش­های سیاسی حوزه مسئولیت خود یا همان استان. اینها را شمردم تا فردا پس فردا اگر همین اتفاقات در دفتر افتخارات شهر اولین­ها به ثبت رسیدند تعجب نکرده و دنبال زمان حدوث­شان نگردید.

آری برادر! اتفاقات و افتخارات در شهر من تبریز، به همین سادگی­ خلق می­شوند و به همین سادگی لق لقه­ی زبان برخی­ها شده و طاعون­وار همه­جاگیر می­شوند، و من و شما بی­آنکه دنبال چرایی­اش باشیم از اکثریت خیمه شب­بازانش پیروی می­کنیم. همان اتفاقی که نزدیک بود تار و پود حیات موسسه جوانان خیّر را در هم پیچد. اما براستی مگر شهر ما شهر اولین­ها نیست؟ اولین شهری که هرچند به ظاهر گدا ندارد اما همه روزه ده­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­ها بار درب منازل و فروشگاه­هایش از سوی متکدیان دق­الباب می­شود. متکدیانی که به قول امروزی­ها آنلاین هستند و بسته به شرایط زمانی و مکانی، تعداد، رنگ پوست، لهجه و زبان و شمار همراهانشان تغییر می­یابد. پس خود را مهیا سازید تا آینده­ی نزدیک به استقبال اولینی دیگر بشتابید. تبریز اولین شهری که فقرا و تهیدستانش برای گذران زندگی خود و خانواده­شان به فروش اعضای بدنشان روی آورده­اند! اولین شهری که فروش کلیه برای یک عده از شهروندانش، حکم حیات دوباره را دارد و برای یک عده­ی دیگر باز هم حکم حیات دوباره را.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 15:50 توسط R-E-Z-A .P |

آذربايجان ادبياتي­نين، بوتؤولوکده آذربايجان ادبي فيکري­نين گؤرکملي

نوماينده­سي اولان خالق شاعيري بختيار وهابزاده دونیاسین ده­ییشدیر.

 

 

وطن

 

چاغيرير ايندي بوتون ميلتي ايمدادا وطن،
دييشيلمز اي اوغول، جنّته دونيادا وطن.
بيزه مئيدان اوخويان بيلمه­ليدير بيردفعه­ليک،
نه ساتيلماز، نه وئريلمز بينه­دن يادا، وطن.
سينه آلتيندا گرک قلب کيمي هر آن دؤيونه،
يانا اولدوز کيمي هر سؤزده، هر ايمضادا وطن.
وطن عشقيندن اوجالسين بوتون ايستکلريميز،
ياشاسين آرزودا، مقصدده، تمننادا وطن.
اولولار اويمادي وارـ دؤولته، يالنيز دئديلر:

-ان بؤيوک بخشيشيميز بيزدن هر اؤولادا: وطن!
وطن عشقيندن آلار بختييار اؤز قودرتيني
دؤيونر قلبي کيمي هر يئني ميصراعدا وطن.
۱۹۹۴

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 23:50 توسط R-E-Z-A .P |

 ورزقان سرزمین عجایب

* دابانی جیریق

شهرستانی که من و تو در آن زندگی می کنیم شاید یکی از عجیب ترین مناطق ایران عزیزمان باشد. باور ندارید، گوشه ای از عجایب آن را با همدیگر مرور کنیم:

شهرستان من سرزمینی است که تاکنون چندین کارخانه و کارگاه به نامش ثبت شده اما پس از اخذ وام های کلان مناطق محروم، اینک حتی یکی از آنها هم در منطقه فعال نیست.

شهرستانی که بزرگترین معدن مس کشور را در خود جای داده است در حالی که تعداد افراد بومی شاغل در آن بسیار اندک بوده و این تعداد کم نیز به رده های پایین شغلی دل خوش کرده اند.

شهرستانی که با غرش کامیون ها، روزانه میلیاردها تومان از ثروت خدادادی شهرستان از منطقه خارج می شود، اما دریغ از هزینه ی درصدی از این درآمد در جهت توسعه و آبادانی منطقه.

شهرستانی که محل فرار نخبگان، تحصیلکرده ها و افراد آگاه و کاردان است در حالی که خود مدیران به ظاهر مهندس و تحصیلکرده وارد می کند.

شهرستانی که بیشترین تعداد مدیران پروازی و غیربومیاش، روز را در حالی می گذرانند که اقامت در محل کار برای آنان غیرممکن و طاقت فرسا مینماید.

شهرستانی که محل اندوختن تجربه و فربه شدن مدیران تازه کار و کم تجربه است تا پس از چندی بار خود را بسته و بعنوان مدیر با تجربه به سایر شهرها کوچ کنند.

شهرستانی که برای مدیران رده بالای کشوری هم القا شده که اینجا قحط الرجال مدیر است.

شهرستانی که قرار است عسلویه ی آذربایجان شود، ولی هنوز هم محرومیت از سر و روی آن می بارد. ( راستی عسلویه نیز چنین است...)

شهرستانی که تکه و پاره شده تا به گمرک و مرز و سد و ارس و منطقه ی آزاد تجاری دسترسی نداشته باشد.

شهرستانی که برای انتخاب نماینده ی آن، جاده هایش در یک روز اتوبان تهران ـ کرج می شود و جمعیت واجدالشرایط آن از مرز چهل هزار نفر می گذرد.

شهرستانی که علیرغم داشتن جاذبه های بیشمار گردشگری و توریستی، هیچ متولی ای بر آن گماشته نشده است.

شهرستانی که رژه ی گاوان و گوسفندان در صبحگاهان و شامگاهان، مرکز شهرستان اش را در حد یک روستا تنزل داده است.

شهرستانی که مسئولان و متولیانش، برای تردد کامیون ها و تریلی ها و جابجایی ثروت عظیم آن هم که شده، نیازی به احداث کمربندی احساس نمی کنند.

شهرستانی که با زوزه ی سگ های ولگرد بیشمارش در شبانگاهان، یاد و خاطره ی مستندهای آفریقایی را زنده می کند.

شهرستانی که با شهرداری بی پولش، با بازار نیمه کاره اش و با آبیاری آسفالت خیابان هایش همه آشنایی دیرینه دارند.

شهرستانی که با وجود داشتن جاده های کم عرض و پرپیچ و خم اش، تاکنون زنگ هشداری برای مسئولین وزارت راه و ترابری به صدا در نیامده است.

شهرستانی که برای تکمیل پازل عجایبش، از هم اکنون افراد بیشماری صف بسته اند تا شانس و اقبال خویش را در تصاحب کرسی نمایندگی آن بیازمایند.

براستی جز ورزقان، شهرستانی با این مشخصات و با این همه درد خفته سراغ دارید!؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 16:18 توسط R-E-Z-A .P |

آزادی

ای آزادی!

من از ستم بیزارم. از بند بیزارم. از زنجیر بیزارم. از زندان بیزارم. از حکومت بیزارم. از باید بیزارم. از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم.

زندگیم به خاطر تو است. جوانیم به خاطر تو است و بودنم به خاطر تو است.

ای آزادی! خجسته آزادی

خواهم که تو را به تخت بنشانم

یا آنکه مرا به پیش خود خوانی

یا آنکه تو را به پیش خود خوانم

ای آزادی! مرغک پرشکسته ی زیبای من! کاش می توانستم تو را از چنگ پاسداران وحشت، سازندگان شب و تاریکی و سرما، سازندگان دیوارها و مرزها و زندان ها و قلعه ها رهایت کنم. کاش قفست را می شکستم و در هوای پاک بی ابر بی غبار بامدادی پروازت می دادم. اما... دست های مرا نیز شکسته اند. زبانم را بریده اند. پاهایم را در غل و زنجیر کرده اند و چشمانم را نیز بسته اند... وگرنه مرا با تو سرشته اند. تو را در عمق خویش، در آن صمیمی ترین و راستین من خویش می یابم. احساس می کنم، طعم تو را هر لحظه در خویش می چشم، بوی تو را همواره در فضای خلوت خویش می بویم.

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 22:56 توسط R-E-Z-A .P |

راه­های ورزقان، بوی مرگ و محرومیت می­دهند!

امروزه جاده‌ها را شاهرگ حياتي هر كشور مي‌دانند. شاهرگ­هایی که لابد وظيفه‌اي خطیر دارند و آن همانا دستيابي به توسعه و پيشرفت است. بنابراين مي‌توان نتيجه گرفت، كساني كه با جاده و جاده‌سازي مخالف باشند با توسعه و پيشرفت نيز سر ناسازگاري دارند. اما مگر مي‌توان با پيشرفت مخالفت كرد؟

در تعریفی دیگر، راه­هاي ارتباطي، گلوگاه­ شهرها و دهات محسوب می­شوند. همچنان­که کلیه نیازهای غذایی بدن انسان­ها از آب و غذا گرفته تا هوا همگی به ناچار بایستی از مسیری مشخص بنام گلو وارد بدن شوند، نیازها و امکانات مراکز تجمع انسانی نیز برای در دسترس قرار گرفتن و ارتفاع نیازهای جوامع، بایستی از طریق راه­های ارتباطی وارد این مراکز شوند. لذا هر میزان این گلوگاه­ها سالم­تر، سهل­الوصول­تر و کوتاه­تر باشند به همان میزان بیشتر مفید واقع خواهند شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 22:30 توسط R-E-Z-A .P |