مشکلات، نمک زندگی اجتماعی است ؛ خودتان را ناراحت نکنید!
عصرایران ؛ جعفر محمدی - شنیدم که پس از سخنان اسفندیار رحیم مشایی که گفته بود "با هیچ ملتی حتی مردم آمریکا و اسراییل هم دشمنی نداریم"، تشکیل جلسه داده و این سخن را محکوم کرده اید و قرار است بیانیه ای هم منتشر کنید. رحیم مشایی را نیز به مجلس فراخوانده اید تا گوشش را بپیچانید که این چه حرفیست که گفته است؟! در ضمن گویا قرار است یک هیات پنج نفری از مجلس هم با رییس جمهور ملاقات کنند و درباره حرف های اخیر معاونش به او هم تذکر دهد.
این خبر از دو جهت برایم خیلی خوشحال کننده بود. خوشحالم از اینکه بالاخره یک دولتمرد هم قرار است در این مملکت به خاطر بیان اعتقاداتش، تنبیه شود. چه اشکالی دارد در پس آن هم روزنامه نگاران و فعالان حقوق بشری که دادگاهی و زندانی شدند، چهار تا نماینده مجلس هم به یک عضو دولت توپ و تشر بیایند؟!
رحیم مشایی، اولین کسی نیست که به خاطر ابراز عقیده اش در این کشور بازخواست می شود و آخرین آنها هم نخواهد بود.
خوشحالی دیگرم نیز به حساسیت نمایندگان مجلس و سرعت عمل آنها مربوط می شود. نمایندگان مردم، حتی نگذاشتند دو روز هم از سخنان رحیم مشایی بگذرد و فورا تشکیل جلسه دادند، درست مثل تشکیل جلسه ژنرال ها، وقتی که خبر حمله دشمن به آنها می رسد: فوری و اضطراری!
اما چند سوال، مثل خروس های بی محل نمی گذارند از این خوشحالی لذت ببرم. سوالاتی مثل اینکه این نمایندگان محترم چرا درباره سایر مسایل تا به این اندازه غیرتی، سریع و قاطع نیستند؟
مثلا درباره کارگرانی که ماههاست حقوق شان را نگرفته و بعضی از آنها، حتی از شرم زن و بچه هایشان خودکشی هم کرده اند، چرا جلسه اضطراری تشکیل نمی دهند و کمیته ویژه برای ملاقات با رییس جمهور درست نمی کنند؟
چرا برای مرگ مشکوک دکتر زهرا بنی عامری در بازداشتگاه همدان ، غیرت نمایندگان تا به این اندازه فوران نکرد؟
چرا از کنار افتضاح دانشگاه زنجان با بی تفاوتی عبور کردند؟
چرا وقتی با چشم خود می بینند که مردم برای زدن یک باک بنزین یا گاز، ساعت ها در صف می ایستند و عذاب می کشند، یا برای خریدن شیر یارانه ای، در گرمای تابستان و سرما و برف زمستان، در صف های طویل مقابل فروشگاه ها می ایستند و اشک شان درمی آید تا دو پاکت شیر بخرند، دم برنمی آورید و به یادتان نمی افتد که نماینده همین مردم هستید؟!
چرا برنمی آشوبند که مناطق آزاد ما قرار بود محلی برای شکوفایی اقتصاد باشد و کاری که در دوبی انجام شد را در ایران عهده دار شوند ولی اینک تبدیل شده اند به دروازه هایی برای واردات؟
چرا نمایندگان مردم وقتی می شنوند که در همین جامعه خودمان برخی زنان برای سیر کردن شکم کودکانشان، تن فروشی می کنند، فریاد وامصیبتا سر نمی دهند و به یاد جلسه اضطراری نمی افتند؟
چرا وقتی می بییند که مستمندان تحت تکفل بهزیستی ماهانه 25 الی 50 هزار تومان حقوق می گیرند، جلسه تشکیل نمی دهند تا از یکدیگر بپرسند که چطور می شود در این دور و زمانه با این مبالغ ناچیز زندگی کرد؟
چرا هنگامی که مسوولان حمل و نقل شهری فریاد می زنند که برای مهر ماه که مدرسه ها باز می شوند اتوبوس کافی ندارند و از دستگاه های دولتی استمداد می کنند که اتوبوس هایشان را برای حمل مسافران شهری "قرض" دهند، نمایندگان مردم، نشست فوق العاده تشکیل نمی دهند؟
چرا در مقابل تخلفات اظهر من الشمس مسوولان، مجلسی ها مهر سکوت بر لب می زنند و نطق شان کور می شود؟
چرا برای حل مشکل بیمارانی که برای پیدا کردن داروهایشان باید به جای رفتن به داروخانه ها، سراغ دلالان را بگیرند، جلسه اضطراری نمی گذارند و برای دولت ضرب الاجل تعیین نمی کنند؟
چرا ...
آه ! چه سخت است زیستن در سرزمینی با هزاران هزار چرای بی پاسخ؟!
شاید هم پاسخ همه این چراها این باشد که از نظر نمایندگان مجلس، اینها، اساسا مشکل نیستند، حداکثر اموری هستند در حد نمک زندگی اجتماعی! و یا آنکه این مشکلات، همگی حل شده اند و تنها مشکلی که باقی مانده است حرف های رحیم مشایی است درباره دشمنی یا عدم دشمنی با مردم اسراییل که آن هم با قاطعیتی که از نمایندگان سراغ داریم، به زودی حل خواهد شد!
من به وجود نمایندگانم در مجلس افتخار می کنم و همچنان خوشحالم!
امضا: یکی از همین 70 میلیون نفر
انتظار
کمدرآمدترین معلم حقالتدریسی ناحیه، پنج روز هفته با ماشین مرکوری دست دوم پدرش به تقاطع خیابان هاو و هفتاد و نهم میرود، سرعت ماشین را کم میکند، با گل و شُل از رمپ میگذرد و وارد پارکینگ مدرسهی متوسطهی پاتریک هنری میشود که در آن یک بند درس میدهد، بیآنکه فرصت قهوه و استراحتی باشد، آزرده میشود و بعد یاد قرار دیشبش میافتد و آرزو میکند کار به جاهای بهتری بکشد، مثلا عشق، پا تند میکند خودش را به دفتر میرساند و لیست حضور و غیاب را برمیدارد، لیستی که نمیتواند با منوی مخصوص کافهتریایی مقایسهاش کند که قهوهی مخصوصش حال او را جا میآورد و دلش میخواهد یکی که میآوردش از آن دوناتهایی بیاورد که خیلی دوست دارد، دستکم از درس دادن به کلاس هفتمیها و توضیح معنی شعر بیشتر دوست دارد. به هر حال معلم حقالتدریسی است و کارش که تمام میشود، به سمت جنوب راه میافتد و به خانهی پدرش میرود که سر شام از او میپرسد کارش چطور است و او هم میگوید خوب است و پدرش میگوید که بعد مدتی استخدام رسمی میشود و حقوق و مزایای ثابت میگیرد، اما او میداند که درس دادن در آن مدرسه یعنی چه و دوست دیشبیاش زنگ میزند که بپرسد گرفتار است یا نه، میگوید کار دارد، چون به پدرش قول داده که ماشینش را بشوید و از وقتی مادرش مرده قولهایی که به پدرش میدهد خیلی مهم است، به علاوه این کمترین کاری است که میتواند بکند، برای او که ماشین را هفتهای پنج روز میدهد تا به سمت دریاچهی بزرگ و ضلع شمال شرقی خیابان هاو و هفتاد و نهم برود و باقی را هم که میدانید.
غیبت
مردی داشت تعریف میکرد که چهطوری میخواستند کلکش را بکنند. چهجوری کَت و کولش را بسته بودند و لولهی اسلحه را روی شقیقهاش گذاشته بودند و داد میکشیدند. او الان زنده است و دارد تعریف میکند.
ما هم زنده هستیم و داریم گوش میدهیم.
عدالت
مرد مستی که روی نیمکت پارک نشسته بود - آن روز هوا بدجوری سرد بود- گفت: "اون یارو رو یادت میاد؟"
اسم یکی را گفت "همونی که 25 سال پیش کلک زنشو کند؟"
من گفتم: " نه!"
گفت: " اون من بودم" بعد اضافه کرد: " قضیهی مربوط به 25 سال پیش یادت هس؟"
عصر- هوا گرم بود- این فکر دارد عذابم میدهد که نکند حرفش را درست نفهمیدهام.
چیز مهمی نیست
روزی زنی از آسمان به زمین افتاد. شاید روی شاخهی درختی گیر کرده و بعد روی دستهای فرانتس گروتر افتاده باشد. مرد آنجا وایستاده بود، زنی روی دستهایش. همه میگفتند این که چیز مهمی نیست.
من گفتم البته چیز چندان خوشایندی هم نیست.
و فرانتس گروتر آنجا وایستاده بود، زنی روی دستهایش، چه موهایی، چه بر و رویی، چه هیکلی، و حالا من از خودمان میپرسم، چهطوری میخواهیم این قصه را تمام کنیم. ولی در همین لحظه، قصه خودش به آخر میرسد و فرانتس گروتر آنجا وایستاده، زنی روی دستهایش.
توضیح
صبح برف بارید. کاش میشد خوشحال بود. کاش میشد کلبههای برفی درست کرد یا چند آدم برفی و میشد آنها را مثل نگهبان جلوی خانه گذاشت.
برف آرامشبخش است. همهی خاصیتش همین است و میگویند اگر آدم توی برف چال شود، تنش گرم میماند. اما برف توی کفشها رخنه میکند. ماشینها را از حرکت بازمیدارد. قطارها را از خط خارج میکند و دهکدههای دورافتاده را تنها میگذارد.
مقبره الشعرا آرامگاه مبارزان گمنام آذربایجان

یکی از قیام های آزادیخواهانه به وقوع پیوسته ایران در یکصد سال گذشته، قیام شیخ محمد خیابانی است. هرگاه از شیخ محمد خیابانی سخن می رود، صرفاً نه یک مبارز، بلکه انسانی روشنفکر، متفکر و وارسته در ذهن آدمی تداعی می شود. شناخت کامل و ادای احترام به چنین شخصیتی بر هر انسان آزاده ای فرض است اما افسوس که اغلب ما نه تنها از زندگی و مبارزات ایشان شناخت و آگاهی کافی نداریم بلکه محل و وضعیت آرامگاه و مزار وی نیز برای اکثریت ما آذربایجانی ها ناشناخته مانده است.
در صفحه 492 کتاب " قیام شیخ محمد خیابانی در تبریز" آمده است: پيكرش را بيرون آوردند و در گورستان " سيد حمزه " ی تبريز به خاك سپردند. بعدها آن گورستان به مدرسه تبديل شد و پس از ويرانى، مقبره خيابانى مظلوم هم از بين رفت.
اگر گذرتان به مقبره الشعرا افتاده باشد درست روبروی درب آستان مقدس سیدحمزه و در میان فضای سبز، یک جفت سنگ مرمر به هم چسبیده مشاهده می کنید که به گفته ی پیرمردان و سالخوردگان، زمانی آرامگاه بزرگ مرد تاريخ آذربايجان، در آن نقطه بود، اما در سال 1351 به دلایلی تخریب و قبرش را به تهران منتقل نمودند تا به ظنّ باطل خویش، قبرش را نیز همچون زندگی سراسر مبارزه اش از اذهان پاک نمایند.
در گورستان سرخاب تبریز که اینک با نام مقبره الشعرا شناخته می شود علاوه بر شیخ محمد خیابانی، تنی دیگر از مجاهدان و آزادیخواهان ایرانی دفن شده اند که هرکدام مصادر خدمات بزرگی بر کشورمان بوده اند. "میرزا عیسی قائم مقام فراهانی" وزیر دانشمند قاجاریه، "ثقه الاسلام تبریزی" متفکر انقلاب مشروطه اصیل و مجاهد مصلوب عاشورای 1334 قمری و "حسین آقا فشنگچی" مبارزه و آزادیخواه تبریزی که صاحب کارخانه اسحله سازی در دوره قیام ستارخان بود از جمله ی این مدفونین اند.
به مناسبت انتشار "ویژه نامه ی انقلاب مشروطیت" بر آن شدیم تا گزارشی از آرامگاه شیخ محمد خیابانی در مقبره الشعرای تبریز تهیه کنیم. برای همین عصر یک روز تابستانی به همراه دوست عزیزم وحید آقاکرمی از آخرین ورودی پارک که به مسجد سید حمزه چسبیده وارد پارک شدیم. جمعیت در پارک موج می زد. روی یکی از نیمکت ها نشسته و مروری کردیم بر سئوالاتی که بایستی طرح می کردیم. سوال ساده و کوتاه بود: " شما مقبره الشعرا را با چه نمادی می شناسید؟ از شعرا و مبارزین آذربایجانی چه کسانی در این محل به خاک سپرده شده اند؟"
سوالمان را با افراد زیادی در میان می گذاریم تقریباً پاسخ ها شبیه هم هستند. همه مقبره الشعرا را با استاد شهریار می شناسند. شهریاری که سلطان ملک سخن است و در دنیای شعر و ادب جایگاه ویژه ای دارد. بعد از شهریار شناخته شده ترین شخصیت مدفون در مقبره الشعرا، ثقه الاسلام تبریزی است مبارز از جان گذشته و وطن پرستی که به دست اشغالگران روس به دار آویخته شد. صائب، خاقانی، مجیر، مانی شیرازی، همام و اسدی توسی دیگر شعرایی هستند که سوال شوندگان از وجود قبرشان در این محل اطلاع دارند.
حدود نصف سوال شوندگان میهمانان و گردشگرانی هستند که از شهرهای مختلف کشور تشریف آورده اند اطلاعات این عده در مورد مقبره الشعرا بسیار اندک است و تنها شهریار را می شناسند. حتی زوجی که از تهران آمده بودند به گفته خودشان هر دو پزشک بودند از وجود آرامگاه شهریار نیز بی اطلاع بودند و جالبتر اینکه می گفتند اسم مقبره الشعرا را برای اولین بار در نقشه گردشگری تبریز دیده اند که این خود گواهی است بر عملکرد ضعیف سازمان گردشگری آذربایجان شرقی در شناساندن مراکز گردشگری استان. از حدود 10 میهمان تنها دو نفر از وجود قبر ثقه الاسلام در آن مکان خبر داشتند.
گذشته از گردشگران و میهمانان از همشهریان خودمان نیز پاسخ سوال را جویا شدیم. متأسفانه در بین تبریزیان کمتر کسی اطلاعات جامع و کافی از مقبره الشعرا داشت. پیرمردی که بر روی یکی نیمکت ها نشسته است مقبره الشعرا را یکی از مراکز شناخته شده آذربایجان می داند که شعرای زیادی از جمله استاد شهریار در آن آرمیده اند. ولی وی اطلاعی از وجود آرامگاه مبارزان و آزادیخواهان ندارد و زمانی که می شنود آرامگاه ثقه الاسلام تبریزی و خیابانی نیز در این محدوده قرار دارد می گوید: آن دو مردانی آزادیخواه و انقلابی بودند که در دوران حاکمیت هرج و مرج، زحمات زیادی کشیده اند و این در شأن آن بزرگ مردان نیست.
دو جوانی که در پارک قدم می زنند می گویند هرچند شنیده اند که قبر شیخ محمد خیابانی در مقبره الشعراست ولی دقیقاً آن را نمی شناسند و خواستار احداث آرامگاهی درخور شأن ایشان می شوند. جمع هفت نفره ی دخترانی که از تهران آمده اند و بالای پله ها ایستاده اند از شنیدن خبر دفن شیخ محمد خیابانی تعجب می کنند و از ما جویای محل آرامگاه می شوند. مرد میانسالی که بر روی سکویی در کنار قبر ثقه الاسلام نشسته است از محل قبر خیابانی اظهار بی اطلاعی می کند. جوانی دیگر برای ما، تنها از وجود قبور استاد شهریار و ثقه الاسلام سخن می گوید و تاکنون قبر دیگر مبارزان آذربایجانی به گوشش نخورده است.

تقریباً بیشترین اطلاعات را دو پیرمردی دارند که در داخل ورودی آستان مقدس سیدحمزه بر روی سکویی نشسته اند. سن شان بالای 80 است. یکی می گوید در مقبره الشعرا علاوه بر 400 شاعر، چندین مبارز آذربایجانی از جمله ثقه الاسلم تبریزیري، حسین آقا تبریزی معروف به فشنگچیو شیخ محمد خیابانی نیز آرمیده اند و آن دیگری در تکمیل سخنان دوستش اضافه می کند که البته قبر خیابانی و تنی چند از سرشناسان را سال ها پیش کندند و بردند و بجایشان در میان فضای سبز، دو قبر را بعنوان یادبود نگه داشتند.
دو خانم میانسال که سرگرم صحبت با همدیگر در وسط فضای سبز پارک هستند می گویند غیر از شهریار و خاقانی، نام شاعر و مبارز دیگری را که مقبره شان در این محل باشد به یاد ندارند هرچند که چیزهایی شنیده اند. یک جوان حدود 25 ساله می گوید: شنیده ام که شیخ محمد خیابانی در اینجا دفن شده بود و بعداً استخوان هایش را به تهران منتقل نمودند و سپس همان دو قبر نمادین وسط فضای سبز را نشان مان داده و می افزاید گویا یکی از همین قبرها از آن خیابانی است.
خودمان را به جمع شش نفری پیرمردانی می رسانیم در سایه درختان نشسشته اند. سر صحبت را با یکی آغاز می کنیم می گوید: از چهره های شناخته شده، قبر ثقه الاسلام ـ افتخار آذربایجان و ایران ـ در اینجاست. بعدها شهریار را نیز درهمین محل دفن کردند. همچنین قائم مقام فراهانی و شیخ محمد خیابانی نیز در این محل مدفون اند که البته قبر شیخ محمد خیابانی را بعدها تخریب کردند.
پیرمرد دیگری که خود را شکیب معرفی می کند می افزاید: در مقبره الشعرا دو شخصیت جهانی، یکی ثقه الاسلام که از حیث از جان گذشتگی و وطن پرستی شهره است و آن دیگری استاد شهریار که در دنیای شعر و ادب شهره آفاق است آرمیده اند. وی ادامه می دهد که قبلاً قبر شیخ محمد خیابانی نیز اینجا بود ولی الان اطلاعی ندارم هرچند که یکی از قبور وسط فضای سبز گویا نمادی از قبر ایشان است.
اما آخرین فردی که سوال مان را می پرسیم از تهران میهمان شهرمان است. وی مقبره الشعرا را با شاعر شعر "علی ای همای رحمت" می شناسد و گذشته از آن می داند که قبر صائب تبریزی در اینجاست و نیز قبر ثقه الاسلام تبریزی که در حمله روس ها به تبریز توسط آنها به دار آویخته شده است.
در بین تهیه گزارش سری هم به حرم سیدحمزه می زنیم. تکمیل آیینه کاری داخل حرم در سال های اخیر، زیبایی خاصی به بارگاه بخشیده است. زائران زیادی برای زیارت حضور یافته اند. در قسمت مردانه حرم جلسات قرآن برپاست بنابراین به انداختن چندین عکس از سنگ قبرهای موجود در داخل حرم بسنده می کنیم البته با هماهنگی خادمین حرم به بخش خانم ها نیز سر زده و از سنگ قبر حسین آقا فشنگچی هم عکسی می گیریم.
مقبره الشعرا دیار شعراست و همین امر باعث شده تا همه ساله گردشگران زیادی را از داخل و خارج پذیرا باشد. اما در یک نگاه گذرا به محوطه پارک به راحتی می توان ادعا کرد که هیچ گردشگری، این مکان را راضی وخشنود ترک نمی کند. وجود چاله چوله هایی در سطح پارک که شکل گودال به خود گرفته اند تردد مسافران بویژه کودکان و سالخوردگان را با مشکل اساسی روبرو کرده است. سرویس های بهداشتی پارک به این بزرگی در یک کانتینر جای گرفته است و جالب اینکه در کنار همین کانتینر عده ای دور دستفروشی حلقه زده اند تا با یک چایی گرم، خستگی یک روز کاری را از تن بدر کنند و چند متر آنطرف تر، انبوه زباله هایی دیده می شود که بوی گندش نصف محوطه پارک را درهم پیچیده است. پیکره ی نیم تنه ی رنگ و رو رفته ی استاد شهریار در روبروی پله ها آدمی را به این فکر می اندازد که مگر مسئولین شهرداری از وجود پیکرتراشان زبده و ماهری چون استاد احد حسینی در تبریز بی خبرند. گلدان های زیبایی که استاد رضایی دیگر مجسمه ساز تبریزی با آن همه شور و شوق ساخته و در این محل نصب کرده بودند اینک شکسته اند و چشم هربیننده ای را آزار می دهند. در کاشت درختان فاصله ها رعایت نشده و درختان بزرگ درختان کوچک و نها ها را تحت سیطره ی خویش گرفته اند و مهمتر از همه اینکه تعداد نیمکت های نصب شده در پارک، کفاف سیل حضور شهروندان را نمی کند و لاجرم آنها را به نشستن در وسط فضا سبز وا می دارد.
سفر به سرزمین رود و آفتاب
سکانس اول؛ استقرار در نمازخانه
مسیر و مقصد نهایی سفر از دو روز پیش، درست از همان لحظه ای که روابط عمومی سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان خبر داد هر یک از نشریات دو تن از خبرنگاران و پرسنل خود را برای شرکت در یک اردوی یکروزه معرفی نمایند مشخص بود. زمان و مکان حرکت نیز ساعت هفت صبح روز پنج شنبه، مقابل ساختمان مرکزی سازمان در چایکنار اعلام شده بود.
هنوز دقایقی به موعد مقرر باقی بود که جلوی سازمان از تاکسی پیاده شدم. مسئول روابط عمومی سازمان همانجا منتظر بود. انگار اولین نفری بودم که حاضر شده بودم. بعد از سلام و احوالپرسی های متعارف، اولین تذکر را دریافت کردم: " ماشاءا... خیلی زود آمدید، هرچند ساعت هفت اعلام می کنند ولی معمولاً دیر می آیند." سپس ادامه داد که در همانجا حضور داشته باشم تا به همکارشان بگویم که خبرنگاران را تا آماده شدن اتوبوس در نمازخانه مستقر نماید تا بلکه باد و سرمای صبحگاهی زیاد اذیت شان نکند. بدین گونه بود که در محل نمازخانه سازمان جای گرفتیم و حدود یک و نیم ساعت منتظر ماندیم. البته یک کیک و شیر کاکائو هم در همین اول صبح صرف شد تا شاید سر و صدای بچه ها زیاد بلند نشود. به هر نحوی بود اتوبوس آمد و ما سوار شدیم.
سکانس دوم؛ در مسیر سرزمین آفتاب
بالاخره حول و حوش ساعت هفت و نیم بعد از شنیدن صحبت های کوتاه رییس و مسئول روابط عمومی سازمان به طرف مقصد حرکت نمودیم. چند تن از بچه ها همان ابتدای سفر، منصرف شده و از اتوبوس پیاده شدند ولی ما به راهمان ادامه دادیم. اتوبوس با سرعتی زیاد، جاده را درهم می نوردید. شهرهای صوفیان و مرند را پشت سر گذاشتیم. از تونل مابین مرندـ هادیشهر گذشته و به دشت جلفا وارد شدیم. در نتیجه ی خشکسالی، تقریباً همه جا خشک و لایموت بود مگر باغات که از دور درختان سرسبز، شاخسارشان را چون چتر بر روی زمین گسترانیده بودند.
دیگر به مقصد نزدیک شده بودیم رودخانه ارس همچون همیشه آرام و بی صدا جریان داشت و آهنگ فراق و حسرت می نواخت. در ورودی شهر جلفا، اتوبوس تغییر جهت داده و به سمت غرب پیچید. راهی را در پیش گرفت که موازی با رود ارس البته در جهت مخالف جریان رودخانه تداوم داشت. هنوز چند کیلومتری از جلفا دور نشده بودیم که جاده، از دو طرف در محاصره کوه های بلندی قرار گرفت که شاکله اصلی شان صخره ها و تخته سنگ های بزرگ بود. تا چشم می دید جاده بود و رودخانه که حاشیه اش را نیزارهایی زیبا پوشانده بودند. در خاک جمهوری خودمختار نخجوان در امتداد رودخانه راه آهنی هم به چشم می خورد.
سکانس سوم؛ وانگ ماقارات
بعد از طی مسیری حدود 25 کیلومتر از یک سه راهی به سمت راست پیچیده و وارد روستایی در دامنه رشته کوه های ماقارات شدیم که به " قیزیل وانگ" معروف بوده است. مسیر ورودی روستا از یک سربالایی نسبتاً تند تشکیل شده که در بین باغات توت محصور شده است. درختان کهنسال توت نشان می دهد که روستا سال های متمادی بدون سکنه بوده است. در سال های اخیر اطراف جاده دیوارهایی کشیده شده است. اتوبوس در نقطه ای توقف می کند و ما به ناچار پیاده می شویم. چند متری طی نموده و جلوی بوفه ای که در سمت راست جاده قرار گرفته روی نیمکت هایی که پایه هایشان تنه درختان است و نیمکت هایش تخته های معمولی، می نشینیم. چینش میزها و نیمکت ها بیشتر شبیه قهوه خانه های قدیم دهات است. یک چایی گرم میهمان می شویم و یکی از کارشناسان میراث فرهنگی، اطلاعات جزئی در خصوص سابقه کلیسا و وجه تمایز محراب در عبادتگاه های سه دین بزرگ الهی در اختیارمان می گذارد.
وقتی سراغ سرویس های بهداشتی را می گیرم، نقطه ای در پشت بوفه را نشان می دهند. برای رسیدن به سرویس ها، بایستی مسیری سراشیبی که چندین پله را نیز در خود جای داده طی شود. سرویس های بهداشتی در همان نگاه اول تاحدودی قابل قبول به نظر می رسند ولی وقتی دست به شیر آب می بری از آب خبری نیست. حتی قطره ای هم آب نمی چکد. معلوم نیست مسافران چه خاکی باید بر سرشان بریزند. البته بعد از اینکه از کلیسا بازدید کردیم خبر دادند که مشکل آب سرویس ها برطرف شده است اما دیگر کار از کار گذشته بود.
بعد از صرف چایی داغ به سمت ورودی کلیسا حرکت می کنیم. جلوی درب ورودی کلیسا، پارچه نوشته ای توجه ام را جلب می کند که در آن رعایت حجاب و شئونات اسلامی، از سوی بازدید کنندگان خواستار شده است. در زیر پارچه نوشته نیز آبی زلال که گویا از همان کوه، بدان محل انتقال یافته جاریست. به جرأت می توان گفت هیچ چیزی به اندازه همین آب، خستگی از تن مسافران به در نمی کند. کلیسای سنت استپانوس مقدس در دامنه شرقی کوه واقع شده است. به مجموعه بناهای موجود در این دژ وانگ استپانوس یا وانگ ماقارات می گویند. این وانگ همچون دیگر وانگ های ارامنه محل تجمع طلاب، خوشنویسان، نویسندگان، فلاسفه، مورخین، دانشمندان و تذهیب کاران بوده است. مدخل ورودی کلیسا به راهرویی وارد می شود که در جهت شمالی ـ جنوبی امتداد یافته است. راهروی شمالی به صحن اصلی کلیسا و راهروی جنوبی به دیری منتهی می شود که سابقاً بعنوان منزل و محل استراحت مسافران و زایران کلیسا کاربرد داشته است. در چهار سوی این دیر اتاق هایی وجود دارد که طبقه پایین آن مخصوص چهارپایان بوده است. گویا کتابخانه بزرگ کلیسا هم در همین قسمت جای داشته است.
صحن کلیسا یا نمازخانه در وسط محوطه اصلی کلیسا، با مدخلی در ضلع غربی آن واقع شده است. مدخل دارای درب چوبی بسیار زیبایی است که با یک لنگه بر پایه ی محور جنوبی می گردد. منبت کاری درب از کارهای اولیه قاجاریه است و رویه ی درب با میخکوب های فلزی به قسمت های منبت کاری شده تزیین یافته است. کتیبه فارسی و ترجمه ارمنی کلیسا، در رابطه با خرید روستای دره شام توسط عباس میرزا و وقف آن به کلیسا در قسمت فوقانی درب ورودی نصب شده است.
ساختمان نمازخانه به شکل صلیب است بطوری که رأس صلیب به سمت مشرق و دو بازوی آن در جهت شمال و جنوب کشیده شده است. گنبد 16 ضلعی کلیسا سقف مرکزی صلیب را تشکیل می دهد و انتهای قسمت شرقی صلیب نیز محراب کلیساست که حدود یک متر از کف نمازگاه بلندتر است. پوشش طبقه محراب و پله های صعود به آن از سنگ مرمر است.
در صحن کلیسا و در دو طرف سکوی محراب دو میز بطور قرینه وجود دارد که هر دو از سنگ مرمر ساخته شده اند و دارای چهار ستون بلند سنگی با یک گنبد هرمی شکل می باشند. در این گنبد، میز سنگی دیگری وجود دارد که برای روشن کردن شمع بر روی آن مورد استفاده قرار می گرفت. صحن کلیسا با نرده ی چوبی، محل اجتماع مردم را از محراب جدا کرده است. البته پرده ای زیبا و قرمز رنگ نیز مابین محراب و صحن آویزان است که به گفته ی راهنمای حاضر در صحن که به نظر می رسد خود نیز ارمنی باشد از سوی یک زن ارمنی به خاطر قبولی دخترانش در آزمون کارشناسی ارشد به کلیسا نذر و اهدا شده است. در محراب و داخل گنبد مرکزی، نقاشی های رنگی ملائکه با گچ بری های مختلف، زیبایی های کلیسا را دو چندان می سازد. متأسفانه نقاشی ها آسیب جدی دیده اند.
هریک از اضلاع شانزده گانه گنبد کلیسا، به شکل طاق نماهایی با طاق های جناغی می باشند و یک در میان پنجره ای دارند که فضای درون کلیسا را روشن می سازند. این پنجره ها، به داخل گنبد و صحن کلیسا باز می شوند. بر بالای طاق نماهای دارای پنجره و نیز بر بالای نقش های برجسته در تمامی طاق های فاقد پنجره، نقوش برجسته ای از قدیسان و یک صلیب دیده می شود.
به گفته راهنمای کلیسا، محققین حدس می زنند قدمت بنا به سده ی 7 یا 9 میلادی بر گردد که بعدها در چندین نوبت تجدید بنا و مرمت شده است. چهارمین مرحله ی این بازسازی ها توسط عباس میرزا در سال 1826 میلادی انجام گرفته است. از چند سال پیش نیز پنجمین مرحله ی مرمت و بازسازی کلیسا برای ثبت جهانی آن آغاز شده است که همچنان ادامه دارد. البته این کلیسا یکی از سه کلیسای ثبت جهانی شده ی کشور در ماه های اخیر به شمار می رود.
برج ناقوس و اجاق دانیال دو بخش دیگر ساختمان اصلی کلیسا بشمار می روند. برج ناقوس در جهت جنوبی ساختمان قرار گرفته و دارای دو طبقه است که بر روی طبقه ی دوم برج، گنبد هرمی شکل آن قرار دارد و در نوک برج ناقوس، صلیبی نصب شده است. اجاق دانیال هم تالاری است متصل به دیوار شمالی کلیسا که حدود 6 متر طول دارد و از سه قسمت تالار اجتماعات در وسط، خود اجاق در قسمت شرق و محل غسل تعمید در قسمت غربی تالار اجتماعات تشکیل یافته است.
در دو دیوار شمالی و جنوبی صحن اصلی کلیسا تصاویر دو کلیسا نصب شده است که بگفته ی راهنما، تصویر دیوار جنوبی مربوط به کلیسایی در ارمنستان و تصویر دیوار جنوبی مربوط به کلیسایی در بیروت لبنان است.
بازدید از کلیسا با یک عکس یادگاری دسته جمعی در مقابل درب ورودی کلیسا به اتمام می رسد. بچه ها تقریباً به تپه های اطراف کلیسا پراکنده شده اند و این امر تاحدودی مورد اعتراض مسئولین تور قرار می گیرد. به هرحال آماده می شویم تا کلیسای سنت استپانوس را به سمت کلیسای ننه مریم ترک کنیم.
سکانس چهارم؛ سرخی غالب می آید
دوباره سوار اتوبوس شده و از خروجی روستا به طرف غرب یعنی سمت چپ حرکت می کنیم. باز جاده در حاشیه رودخانه ارس کشیده می شود. بعد از طی حدود دو کیلومتر به ویرانه های روستایی می رسیم که دره شام نام داشته است ولی دیگر جز دیوارهای فرو ریخته از جنس لاشه سنگ ها و یک کلیسا در قسمت پایینی روستا هیچ اثری از آن باقی نمانده است. در کنار ویرانه های روستا تاسیسات گروهان مرزی درجه دو جلفا استقرار یافته است. درست در نقطه مقابل این تاسیسات در خاک نخجوان نیز تاسیسات و ساختمان های مربوط به گروهان مرزی نخجوان به چشم می خورد.
این محل، نقطه تلاقی رودخانه مراکان ایران با شاخه اصلی رود ارس نیز هست. آب رودخانه مراکان بدلیل عبور از زمین هایی با خاک رسوبی سرخ، تقریباً سرخ سرخ است و این مساله سبب پیدایش منظره ای زیبا در محل تلاقی این دو رودخانه شده است، بطوریکه رودخانه ارس حدود چند صدمتر، به دو رنگ سرخ و نیلی دیده می شود و بعد از طی این مسیر دیگر رنگ رودخانه مراکان غالب آمده و رنگ رودخانه ارس را از نیلی به سرخ مبدل می سازد. متأسفانه وجود گروهان های مرزی در دو سوی رودخانه، سبب شد تا توانیم از این منظره ی زیبای رودخانه ارس و حتی ویرانه های روستای دره شام تصاویری بیندازیم.
کلیسای سانتا ماریا معروف به کلیسای ننه مریم که جزو کلیساهای جنبی و الحاقی کلیسای سنت استپانوس به شمار می رود در این روستا واقع شده است. گنبد کلیسا بدون طوقه استوانه ای ساخته شده و تاریخ ساخت آن به سال 1518 میلادی برمی گردد، یعنی زمانی که ارامنه در منطقه سکونت داشته اند. وضعیت داخلی کلیسا بسیار اسفبار است. چندین سنگ قبر که بر رویشان علامت صلیب حک شده است در ضلع غربی کلیسا چیده شده اند. سقف و دیوارهای کلیسا از چندین نقطه شکاف برداشته که در صورت عدم مرمت و بازسازی، صدمات فراوانی به ساختمان کلیسا در سال های آتی وارد خواهد شد. بر دیوارهای داخلی کلیسا، نوشته ها و یادداشت هایی با موضوعات مختلف در اندازه و فونت های متفاوت نقش بسته است. در نمای داخلی کلیسا از گچبری استفاده شده که خود نشانگر قدمت کم کلیسا در مقایسه با کلیسای سنت استپانوس است.
به گفته ی مسئول روابط عمومی سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان، مرمت و بازسازی این کلیسا بعنوان یکی از کلیساهای الحاقی سنت استپانوس در برنامه های آتی سازمان قرار دارد، اما با توجه به کمبود اعتبارات از یکسو و اولویت بندی های سازمان از سوی دیگر هنوز این مهم امکان پذیر نشده است.
نکته بسیار مهمی که آقای ناصردوست در همین کلیسا بر زبان آورد منتفی بودن ثبت جهانی مسجد کبود، ارک علیشاه و کلیسای مریم مقدس تبریز بود، چرا که با توجه به ساخت و سازهای گسترده صورت گرفته در اطراف این آثار، مطمئناً سازمان یونسکو از قبول اسناد و مدارک مربوط به این آثار جهت بررسی و ثبت جهانی آنها خودداری خواهد نمود. همچنین وی اعلام کرد که ثبت جهانی بازار تبریز نیز با توجه به برخی مسایل با مشکلاتی روبروست که امیدواریم مشکلات مذکور مرتفع گردد. به هرحال گویا مسایل سیاسی حتی در ثبت جهانی آثار تاریخی کشورمان نیز تداخل می یابد چرا که در غیر اینصورت به جرأت می توان اذعان نمود هرکدام از آثاری مانند ارک علیشاه، مسجد کبود و بازار تبریز چه از لحاظ ارزش تاریخی و چه از لحاظ فرهنگی در رده هایی به مراتب بالاتر از کلیسای سنت استپانوس جلفا قرار دارند.
دوباره سوار اتوبوس شده و از راهی که آمده ایم به سمت جلفا بازمی گردیم. در مسیر برگشت از داخل اتوبوس کلیسای چوپان را در میان کوه های رسوبی سرخ رنگ مشاهده می کنیم. کلیسایی که به گفته کارشناس سازمان میراث فرهنگی، همزمان با کلیسای ننه مریم احداث شده است. پل ضیاءالملک که مربوط به دوران اورارتوهاست و کاروانسرای خواجه نظر دو اثر تاریخی دیگری هستند که در مسیر برگشت از دور قابل رویت اند. کاروانسرای خواجه نظر که یکی از 999 بنای احداثی توسط شاه عباس صفوی بمنظور تامین آسایش و امنیت کاروان ها و مردم بوده هم اکنون در حال بازسازی است.
دیگر ساعت از دوی ظهر گذشته است. اتوبوس در خیابان های جلفا پیچیده و جلوی غذاخوری اولدوز وقف می کند. ناهار را میهمان سازمان مطقه آزاد ارس شده و بعد از صرف ناهار، جهت انجام مصاحبه ای خبری به سمت ساختمان سازمان منطقه آزاد ارس راه می افتیم. نشست خبری عباس رنجبر مدیرعامل فعلی سازمان که قبلاً مسئولیت هایی چون فرمانداری مرند و شهرداری مناطق تبریز را برعهده داشته حدود یک و نیم ساعت طول می کشد.
سکانس آخر؛ بازگشت
هرچند بازدید از مجموعه کردشت نیز در برنامه ی تور قرار داشت اما بدلیل تنگی وقت و خستگی بچه ها ممکن نشد. راه بازگشت در پیش بود. همه خسته و کوفته سوار بر اتوبوس شده و چشم برجاده دوختیم. ایستگاه بعدی تبریز بود. دل ها، همه برای رسیدن به تبریز پر می کشیدند. تقریباً برخلاف مسیر رفت، در مسیر برگشت سکوتی معنادار در داخل اتوبوس حکمفرما بود. عده ای در خواب بودند و عده ای دیگر به فراسوی کوه ها می نگریستند. جلفا و مرند را پشت سر نهاده و از گردنه های میشو گذشتیم. هرچه پیش می رفتیم از پوشش گیاهی منطقه کاسته می شد و جای آن را کارخانجات تولیدی می گرفت. دیگر از آسمان صاف و آبی مرند و جلفا و از نیزارهای حاشیه ی ارس خبری نبود. آسمان را دودی غلیظ پوشانده بود. خورشید از منتهی الیه کوه ها بر آسمان شهر می تابید. چنان آرام که گویی یک روز گرم و التهابی را پشت سرنهاده است.
جدیدترین کادر نشریه آفتاب آذربایجان
جدیدترین کادر نشریه آفتاب آذربایجان که در ماه های اخیر رسماً کار خود را شروع کرده است یک لاک پشت آذربایجانی بنام گونش است که از خطه سرسبز ارزیل از توابع شهرستان ورزقان به جمع همکاران این نشریه پیوسته است. البته به نوشته سایت این نشریه، کادر جدیدالورود، مورد استقبال شدید همکاران نیز قرار گرفته است. و این هم یک تصویر از این لاک پشت روزنامه نگار!
تغییر کج و معوج معیارها
در شهر من؛ تبریز، معیارها همگی دچار تغییر و تحوّل اساسی شده اند. مدیران نه براساس تخصّص و توانمندی که براساس میزان ارتباط شان با لابی های قدرت انتخاب و منصوب می شوند. امکانات نه براساس نیازهای مناطق که براساس حضور و عدم حضور افراد متنفّذ و صاحب قدرت در مراکز دولتی فراهم می شوند. اتوبوس ها نه برمبنای میزان جمعیت که برمبنای چهره ی ظاهری افراد و بافت محلات اختصاص می یابند.
در شهرمن؛ تبریز، دگرگونی کج و معوج معیارها حتی دامن بحث ازدواج را نیز در برگرفته است. زمانی فاکتورها حول محور صداقت، راستی، درستکاری، پاکدامنی، غیرت و تعصب خانوادگی بودند. زمانی دیگر داشتن خانه در بالای شهر و خودروی مدل بالا و در کل مادیات در اولویت قرار گرفتند و اینک دختران شهر من؛ شریک آینده ی زندگی شان را نه برمبنای فاکتورهای فوق الذکر که براساس بلندی قد و داشتن تیپ ظاهری بقول خودشان توپ انتخاب می کنند و معتقدند شریک شان حداقل بایستی یک وجب از خودشان بلندتر باشد و اینجور چیزها. گویا همه دنبال« خور و خواب و خشم و شهوت» اند و لاغیر.
در کل می توان گفت در شهرمن تبریز، مصلحت اندیشی جایگزین واقعیّت نگری شده است و صداقت در عمل و گفتار جای خود را به دورویی، نفاق، چاپلوسی و عافیّت طلبی داده است.
حلقه ی مفقوده ی شرکت واحد تبریز
وقتی کوچک بودیم معمولاً قاب عکسی کوچک، کنار تخته سیاه کلاسمان را آذین بسته بود که عموماً حاوی تنها یک جمله کوتاه اما ارزشمند بود. « ادب شما نشانگر شخصیّت شماست» این جمله را از همان دوران، حلق آویز گوشمان کردیم و اکنون که سالیان دراز از آن روزها می گذرد هنوز هم همه روزه بارها و بارها تکرارش می کنیم تا فراموش مان نشود که ادب ما نشانگر شخصیّت ماست.
اما گاهاً شاهد اتفاقاتی در شهر من؛ تبریز، می شویم که به این فکر می افتم، نکند کلاس درس بعضی ها از وجود نازنین قاب عکس حامل این پیام بی بهره بوده است، چرا که بهنگام عصبانیّت چنان عنان از کف می دهند که فراموش می کنند در جمعی حضور دارند و بایستی حرمت خود و دیگران را پاس بدارند. این را گفتم تا همگی اندکی بیشتر مواظب اعمال و کردارمان باشیم بویژه مواقعی که خسته ایم و امکان از کوره در رفتنمان بیشتر است. در این میان رانندگان وسایل نقلیه ی عمومی بویژه شرکت واحد اتوبوسرانی وظیفه ای بس سترگ برعهده دارند. اغلب مشتریان شرکت واحد را کودکان، مردان و زنان کهنسالی تشکیل می دهد که دیگر پیر شده اند. نه گوششان خوب می شنود و نه پاهایشان تاب و تحمل آن را دارد که زمانی طولانی مدت در ایستگاه ها منتظر اتوبوس باشند، لذا طبیعی است وقتی انتظار بیش از حد معمول، طول بکشد کسانی پیدا شوند که جهت اطلاع از علت تاخیر و یا تقاضای اختصاص اتوبوسی دیگر به کیوسک های بازرسی مراجعه نمایند. اما متأسفانه اینجاست که نه رانندگان این خواسته ی بحق مسافران را برمی تابند و نه مسئولین کیوسک ها. و باز متأسفانه چه حرف ها و ناسزاهایی که بعضاً نثار فک و فامیل و مردگان و زندگان مسافران معترض و منتقد نمی شود.
عارضه ای بنام نبود فرهنگ صحیح مصرف
قطعی مکرر برق به معضلی بزرگ برای شهروندان ایرانی تبدیل شده است، بویژه برای اصناف و صاحبان صنایع، مالیخولیایی شده که کسی را یارای معالجه و درمانش نیست. در این میان شرکت های توزیع برق مناطق، اقدام به زمان بندی ساعات قطعی برق در محلات مختلف شهر نموده اند که در شهر من؛ تبریز، اغلب این زمان بندی ها نیز غلط از آب در می آیند و این امر بر سردرگمی بیش از پیش شهروندان افزوده است.
از طرف دیگر چراغ های روشنایی معابر شهری در ساعات اولیه روز اغلب اوقات خاموش نمی شوند و برخی نهادهای دولتی به بهانه جشن ها و اعیاد مذهبی و ملی گاهاً اقدام به چراغانی نمودن خیابان ها و معابر می کنند. اصناف برای جلب مشتری از چراغ های رنگارنگ متعدد بهره می برند.
هرچند قطعی برق، گاز و آب معضلی جهانیست و سالانه شاهد قطعی شان در بیشتر کشورهای جهان هستیم اما نوع برخورد و تقابل دولت ها و شهروندان با این معضل متفاوت است. در کشورهای غربی و توسعه یافته دولت به محض مواجه شدن با چنین مشکلاتی از شهروندان کمک می جوید و آنها را به یاری دولت از طریق صرفه جویی فرا می خواند و شهروندان نیز با توجه به اعتمادی که به دولت دارند این خواسته را اجابت می کنند. حتی در کشوری مانند ترکیه ما شاهد وجود چنین تعامل سازنده ای بین دولت و مردم هستیم. اما کشور ما در این مورد نیز همچون دیگر موارد بیشمار می لنگد و تاکنون نه دولت توانسته این چنین حسن اعتمادی بین مردم و خود بوجود آورد و نه مردم توانسته اند خود را موظف به ایفای نقشی سازنده در کاهش و رفع این قبیل معضلات نمایند. در کشور ما، نهادها و سازمان های مربوطه و حتی آموزش و پرورش نیز قدمی اساسی در جهت آموزش عمومی شهروندان در امر صرفه جویی و استفاده بهینه از منابع و افزایش بهره وری بعمل نیاورده اند که جا دارد مسئولین امر توجه بیشتری به نهادینه نمودن، فرهنگ مصرف داشته باشند.
مشروطه خواه آمریکایی
هووارد باسکرویل آموزگار جوان آمریکایی است که در جریان انقلاب مشروطیت ایران به آزادیخواهان تبریز پیوست. وی را می توان یک آمریکایی مشروطه خواه نامید که حتی جان خود را نیز فدای این راه ساخت باسکرویل در دهم آورریل 1885 میلادی در شهر نورث پلاندر ایالت نبراسکای زاده شد.
وی تحصیلات نخستین خود را در کالج همانجا به پایان رساند و در سال 1903 به دانشگاه پرینستون رفت و در سال 1907 فارغ التحصیل گردید. از باسکرویل دست نوشته ای به جا مانده است که از علاقه ی او به پژوهش در باره ی زبان و فرهنگ های بیگانه حکایت دارد. او نخست خواهان دیدار از چین بود، ولی سرانجام مأموریتی آموزشی در ایران جایگزین آن شد. در آن زمان آمریکائیان از طریق موسسات مذهبی، چند مدرسه و بیمارستان در ایران بنیاد نهاده بودند که یکی از آنها مدرسه ی پسرانه ی « مموریال اسکول3) در تبریز بود که در اکتبر 1891 گشایش یافت و فرقه ی پرسبیترین ( شاخه ای از پروتستان) برآن نظارت داشت. در آن برهه ی زمانی سابقه ی ذهنی ملیّون و مردم ایران نسبت به متخصصین روسی و انگلیسی بسیار منفی بود به همین دلیل مدارس جدیدو تازه تاسیس امریکایی از اقبال بیشتری برخوردار بودند. مدرسه مموریال تبریز نیز اقبال خوبی در جذب علاقمندان برخوردار بود بطوریکه حدود یکصد نفر را جذب نموده بود. افرادی چون پروین اعتصامی و صادق رضازاده شفق از جمله ی این شاگردان بودند.
در پاییز 1907 میلادی رییس مدرسه از باسکرویل دعوت کرد تا به مدت دو سال در آنجا تدریس کند و وی نیز پذیرفت. درس عمده ی باسکرویل تاریخ عمومی بود و سپس به درخواست برخی از شاگردان ارشد و معلمان بویژه سیدحسن شریف زاده ملم درس عربی مدرسه و از اعضای مرکز غیبی تبریز، کلاسی نیز برای تدریس حقوق بین الملل تشکیل داد. باسکرویل معلمی مربان و مورد احترام شاگردان خود بود و با برخی از آنها دوستی و معاشرت داشت. ورود باسکرویل به تبریز مصادف با حوادث انقلاب مشروطیت ایران بود. زمانی که محمد علی شاه قاجار مجلس را به توپ بست آزادیخواهان تبریز به سرعت در مقابل این تعدّی شاه جبهه گرفته و کانون مبارزاتی بزرگی علیه استبداد ایجاد کردند، لذا محمد علی شاه اندکی بیش از یک سال، پس از ورود باسکرویل، لشکری را برای سرکوب آزادیخواهان به تبریز گسیل داشت. این لشکر راه های ورود به شهر را بست و به همین سبب در تبریز قحطی سختی روی داد. سخنرانی های برخی از آزادیخواهان و بروز مرگ و میر ناشی از محاصره ی یازده ماهه ی تبریز توسط قوای دولتی تاثیر بسزایی در روحیات باسکرویل و همکاری و همفکری وی با مجاهدان مشروطیت در تبریز گذاشت. کشته شدن سیدحسن شریف زاده که با باسکرویل دوستی نزدیک داشت وی را در پیوستن به مبارزان تبریزی مصمم تر ساخت.
باسکرویل که دوره ی سپاهیگری را در آمریکا دیده بود تصمیم گرفت به قول خودش به جای نقالی تاریخ مردگان، در پشتیبانی از مشروطه طلبان مشق نظامی به جوانان بیاموزد، لذا گروهی از جوانان را برگزید و به آموزش نظامی آنان پرداخت و پیمان بست در هرجنگی که پیش آید، فداکارانه همراه آنان بجنگد. وی برای اینکه کنسول آمریکا و ویلسون مدیر مدرسه آگاهی نیابند حیاط ارگ را برای این کار برگزید. ویلیام دوتی کنسول وقت آمریکا، با توجه به سیاست دولت متبوع خود در حفظ بیطرفی، کوشید تا به طرق مختلف باسکرویل را از این گونه کارها باز دارد. به وی گوشزد کرد که این اعمال ممکن است موسسات مذهبی و دولتش را با خطراتی روبرو کند. اما باسکرویل یاری رساندن به مشروطه خواهان را پاسداری از زندگی و اموال آمریکائیان شمرد. سرانجام کنسول، طیّ نامه ای به تاریخ اوّل محرم 1327، سوم ژانویة 1909 و سپس، در ملاقاتی در حضور ستارخان، تلاش کرد باسکرویل را از فعّالیّت نظامی در کنار مشروطه خواهان منصرف کند ولی وی ستارخان را متقاعد کرد که بعنوان یک انسان باید این حق را داشته باشد که راهی را که انتخاب کرده، ادامه دهد. ویلیام دوتی در ادامه تلاش های خود از باسکرویل خواست گذرنامه خود را باز پس دهد تا او را مردی بدون وطن و تابعیت معرفی کند اما باسکرویل از تحویل گذرنامه خودداری کرد هرچند که بنوشته کسروی برخی گفته اند وی گذرنامه را به کنسول پس داد. وزارت امور خارجه ی آمریکا نیز هیأت مرکزی میسیون های خارجی در نیویورک را زیر فشار قرار داد تا باسکرویل را از ایران فراخواند، اما گفته شد که باسکرویل از سمت خود استعفا کرده است.
باسکرويل در پاسخ به کساني که مي گفتند اين جنگي است در ايران و مربوط به ايراني ولي تو يک امريکايي هستي يادآور شده بود که «روح انساني همه مردم جهان يکسان است و تنها فرق من با اين مردم در اين است که من در منطقه اي ديگر از مادر زاده شده ام که آن هم در تصميم من مهم و تاثيرگذار نيست. عزم باسکرویل در مبارزه علیه ظلم و تجاوز جزم بود بطوری که « مری آن» نامزد وی نیز نتوانست او را از تصمیمش منصرف و به آمریکا بازگرداند. بدین ترتیب به همراه یک روزنامه نگار ایرلندی به نام « مور» آشکارا به یاری مشروطه خواهان تبریز برخاست و در اقدامی مبتکرانه « فوج نجات» را که متشکل از جوانان دلیر و شجاع تبریزی بود پایه گذاری کرد.
فروردین ماه 1288 شمسی، تبریز روزهای سختی را می گذراند. شب و روز گلوله های توپ و تفنگ از هر سو بر سر مردم شهر می باریو و شهر از هر سو چنان در محاصره بود که گرسنگی و مرگ همه را پریشان خاطر کرده بود. نیرنگ های کنسول های روس و انگلیس، ستارخان و باقرخان را بر آن داشت تا بار دیگر خود به جنگی بزرگ آماده سازند و این بار غرب تبریز را برگزیده و بر آن شدند به مواضع صمدخان در « شام ( شنب) غازان» یورش برند. باسکرویل از ستارخان خواست تا گروه او موسوم به « فوج نجات» پیشتاز باشد. برای تجهیز گروه خود کسانی را نزد ستارخان فرستاد و خواستار توپی شد، ولی ستارخان به علت ناآزمودگی وی و یارانش از دادن توپ خودداری نمود. جنگ شام غازان در بامداد روز دوشنبه 30 فروردین 1288 شمسی مصادف با 19 آوریل 1909 میلادی در محله ی قره آغاج تبریز آغاز شد و باسکرویل پیشاپیش 11 نفر از همرزمانش در این نبرد شرکت کرد، ولی پس از نخستین تیراندازی، خود آماج گلوله ای قرار گرفت که قلب وی را در هم شکافت، درحالی که تنها ۹ روز از جشن تولد ۲۴ سالگی او می گذشت. میرزاحاجی آقا (صادق رضازادة شفق) و حسین خان کرمانشاهی دو تن از همراهان باسکرویل، بزحمت و با استفاده از فرصتی که بر اثر حملة حاجی خان، پسر علی موسیو، به سنگرهای طرفداران دربار، پیش آمد، موفق شدند جنازة وی را از میدان نبرد بیرون برده و به تبریز بفرستند.
مرگ باسکرویل برای تبریزیها سخت ناگوار بود، روز بعد، مردم تبریز در یک آیین باشکوه و باشرکت مجاهدان و پیشوایان آنها، شاگردان باسکرویل و آمریکائیان تبریز پیکر او را تشییع و در گورستان مسیحیان ارمنی تبریز، به خاک سپردند. دلیلی که جهان گردان و مردم عادی را از دیدار آزادانه از مزار وی باز می دارد. با این همه، برخی علاقه مندان ناشناس به طور متناوب سنگ مزار وی را با گل های تازه تزیین می کنند. در این مراسم، سخنرانی های پرشوری از سوی سیدحسن تقی زاده و بارون سدراک دو تن از رهبران و آزادیخواهان تبریز درباره فداکاری باسکرویل ایراد شد. سنگ مزار باسکرويل به دستور شيخ محمد خياباني تهيه و بر مزار وي نصب شد و بعدها لوحی بر مزار باسکرویل نصب شد که اشعاری از عارف قزوینی بر آن حک شده بود. اشعاری که عارف در 1302 شمسی هنگام سفر به آذربایجان و حضور بر سر خاک او سروده بود.
برخی نوشته اند که شرکت داوطلبانه باسکرویل در نهضت آزادی خواهان مردم تبریز و کشته شدن وی در این راه، در آن روزگار پرآشوب و پرهیجان، نقش مهمی در جلوگیری از حملات احتمالی ملیّون به اتباع بیگانه داشته است.

هنوز هم ایرانیان باسکرویل را ستایش کرده و او را شهید می دانند. امروزه، تندیسی از او در خانه ی مشروطه ی تبریز به عنوان یک شهید قرار داد. همچنین فرشی منقش به صورت او، از طرف جمعيت خيريه مركزي ايران تبريز و به دست زنان تبريزي بافته شد که یکی از قالی های معروف مشروطه محسوب می شود. طرح فرش، لچك ترنجي و حواشي قاليچه نيز داراي طرح قاب قابي است، به احتمال زياد تمام پشم داراي رنگ متن روناسي بوده، لچك هاي اطراف نيز داراي طرح سرو نازهاي مارپيچ زيبا است، در ترنج آن تصوير باسكرويل با مهارت و چيره دستي زياد نقش بسته و در اطراف قاب ترنج به دو زبان عبارت« تصویر باسکرویا یادگار قدرشناسی از طرف جمعیّت خیریه مرکزی ایران ـ تبریز» نوشته شده است. انجمن تبریز تصمیم گرفت تفنگ باسکرویل را به همراه این فرش به نشان تقدیر از شجاعت و ایثار باسکرویل برای مادر وی در آمریکا بفرستد ولی با كمال تاسف این فرش هرگز به دست مادر باسكرويل در آمريكا نرسيد و به طور مرموزي تا به امروز مفقود شده است كه اينك پس از یکصدسال مي تواند سند مهمي از دوران مشروطه باشد .
آنان که کله شان بوی قورمه سبزی می دهد
عصر بود که اولین پیام کوتاه تبریک را دریافت کردم. « روز خبرنگار بر شما مبارک!» تعداد پیام های تبریک زیاد نبود. همه به فکر نان شب شان بودند و اینکه هزینه قبوض برق، گاز، تلفن و آب این دوره شان را از کجا تامین خواهند کرد. عده ای دیگر به یارانه ها می اندیشیدند. روزانه چندین بار تعداد اعضای خانواده شان را می شمردند تا شاید خدا رحم کرد و برکت بخشید. اما آخرین پیام، عصر روز پنجشنبه به دستم رسید. دقیقاً نزدیک های غروب بود. « مبارک باد روز خبرنگار، بر آنان که کله شان بوی قرمه سبزی می دهد!» دیگر نمی توانستم آرام بنشینم. کاغذ و قلمی مهیا نموده و شروع به نوشتن کردم:
خبرنگاری یکی از مشاغل سخت و زیان آور است. هرچند که عده ای دو پایشان در یک کفش کنند که از جرگه ی مشاغل حذف اش نمایند. سخت از این بابت که بایستی از دم صبح تا ته شب، ساکی را با خود حمل کنی که بعضاً وزن اش از ده کیلو هم بالاتر می رود و این جدا از سنگینی مسئولیتی است که بر دوشت افتاده است. مسئولیت در قبال دین، فرهنگ، انسانیت، خدا، جامعه، خانواده و خیلی چیزهای دیگر. گاهی اوقات سنگینی مسئولیت به اندازه ای بر دوشت فشار وارد می سازد که احساس می کنی پاهایت در زمین فرو می روند و ناخودآگاه برای نجات خود دست هایت را باز می کنی تا خود را از مهلکه برهانی. و زیان آور است چون سخن و قلمت بر مذاق خیلی ها خوش نمی آید. خیلی ها از افشای حقایق واهمه دارند و برای همین دنبال گل اندود گردن خورشید روشنایی بخشات هستند. زیان آور است چون آنقدر بدان دلبستگی پیدا می کنی که دیگر توان بریدن از آن را نخواهی داشت. زیان آور است چون باید در قبال همه پاسخگو باشی بدون هرگونه توقع و چشمداشتی. زیان آور است چون حقوق ات را کسانی پرداخت خواهند کرد که تنها صاحب امتیاز اند و مدیر مسئول. نه دنبال خبر می روند و نه با فلان مسئول و آبدارچی سرو کله می زنند تا درک صحیحی از رنج هایت داشته باشند. زیان آور است چون هر از چندگاهی باید برگه احضار به دست وارد اتاق آقای بازپرس شده و اندازه یک رساله برای سئوالاتش پاسخ بنویسی. زیان آور است چون زیاد می گردی و بزرگان گفته اند: «گزه ن آیاغا داش ده یر» و شاید سنگی که به پایت می خورد آنقدر بزرگ باشد که برای همیشه بازنشسته ات نماید و برای استراحت به منزل ابدی گسیل ات گرداند.
البته من به شخصه معتقدم خبرنگار جماعت هر چه از دست عدوان و قسم خوردگان جانش بکشد باز کم است. مگر قحطی شغل بوده که از میان اینهمه مشاغل باکلاس و بی کلاس دنبال شغلی گرفته اند که هیچ کس به رسمیت اش نمی شناسد. و آنان هم که قبولش دارند جوری دیگر بدان می نگرند مثلاً چیزی حدود فضولی. تازه بایستی خیلی هم خوشحال باشی که به اهدای همین لقب پرافتخار فضولی بسنده کنند و جاسوست ننامند.
در کل خبرنگاری برای آنانی مناسب است که کله شان مدام بوی قورمه سبزی می دهد. برای آنانی که بلد نیستند شباهنگام همچون دیگران، بدون هرگونه دغدغه ای سر به بالین نهند و برای آنانی که در گاه تولد، مادرشان نفرین کند که الهی نان و استراحت و خواب شیرین همیشه سواره باشند و تو پیاده.
متن فرمان مشروطیت که به تاریخ
۱۴ جمادی الثانی ۱۳۲۴ هجری قمری
از سوی مظفرالدین شاه قاجار
امضاء و صادر شده است.

پیامبر رحمت
ای دل من ملعبه ی دست تو
هست وجود همه از هست تو
همچو من افتاده به پای تو مست
هر چه چشیده است می مست تو
آمده اند ارض و سما دست بوس
ماه نشسته است فرو دست تو
مهر و مه و حوری و باغ بهشت
خلق شده جمله به پیوست تو
از عرقت عطر پدید آمده
بوسه تبرک شده با دست تو
چشم من از نور تو بینا شده
این دل شیدا شده پابست تو
ساقی اگر نیست کسی پیش کس
هست ولی چاکر در بست تو
بهروز ساقی

در رثای دوست!
آیا می دانید؟
* آیا می دانید در سال گذشته حدود 87 میلیارد دلار یارانه ی انرژی در کشورمان پرداخت شده که این میزان حدود 26 درصد تولید ناخالص ملی و یک سوم تولید ملی کشورمان است.
* آیا می دانید سهم مالیات جمع آوری شده در کشور ما تنها 8 درصد تولید ناخالص ملی است در حالی که این میزان در برخی از کشورهای جهان به 49 درصد می رسد.
* آیا می دانید ایران در بین کشورهای جهان، بیشترین میزان هزینه را برای وصول مالیات پرداخت می کند.
* آیا می دانید در کشور ما به ازای هر 35 خانوار یک واحد صنفی وجود دارد درحالی که در ژاپن برای هر 200 خانوار تنها یک واحد صنفی وجود دارد.
* آیا می دانید از 911 هزار خانوار استان آذربایجان شرقی 424 خانوار آن در تبریز مستقرند.
* آیا می دانید علیرغم اینکه آذربایجان شرقی 3/5 درصد جمعیت کشور را در خود جای داده است اما تنها 9/2 درصد اعتبارات ملی به این استان اختصاص یافته است.
* آیا می دانید امسال 19 میلیارد تومان از اعتبارات استان آذربایجان شرقی قرار بود به خزانه عودت داده شود که از این میزان 600 میلیون تومان مربوط به سازمان میراث فرهنگی و گردشگری استان بود.
* آیا می دانید براساس بررسی های صورت گرفته امسال حدود یک هزار میلیارد تومان در اثر سرمازدگی و خشکسالی به کشاورزان آذربایجان شرقی خسارت وارد شده است این درحالیست که تنها 4500 میلیارد تومان اعتبار برای جبران خسارات وارده به کشاورزان کل کشور در نظر گرفته شده است.
* آیا می دانید آذربایجان شرقی از نظر صنعتی در سال های 64و 65 رتبه دوم کشور را داشت اما هم اینک در رده ششم کشوری قرار دارد.
* آیا می دانید حدود 75 الی 80 درصد صنایع کشور در پنج استان استقرار یافته اند و 25 استان مابقی تنها 20 درصد صنایع کشور را دارند.
وضعیت شهرستان را آنچنان که هست به تصویر کشیم
جلسه شورای اداری شهرستان هریس با حضور نماینده مردم اهر و هریس در مجلس شورای اسلامی و مدیران ادارات و نهاد های دولتی و جمعی از اعضای شوراهای اسلامی شهر و شهرستان روز سه شنبه هفته گذشته در سالن فرمانداری این شهرستان برگزار شد.
فرماندار هریس، در این جلسه طی سخنانی با اشاره به حضور نماینده مردم اهر و هریس در جلسه گفت: هر دو شهرستان اهر و هریس فاقد مشکلات سیاسی است لذا مانعی در جهت فعالیت شما وجود ندارد.
بهروز افزود: هیچ مسئولی بعد از این ناهماهنگ عمل نخواهد کرد و کلیه مدیران و مسئولین شهرستان بایستی از برنامه های دولت تبعیت نموده و به سیاست های آن تمکین نمایند.
نماینده مردم شهرستان های اهر و هریس در مجلس شورای اسلامی نیز در این جلسه ضمن تقدیر و تشکر از دست اندرکاران برگزاری انتخابات در شهرستان هریس بویژه تلاش های فرمانداری، دادگستری و سپاه پاسداران، خواستار پایان دادن به فضای انتخاباتی از سوی مدیران و شهروندان شد.
مسعودی ریحان با بیان اینکه یکی از اصلی ترین وظایف مجلس نظارت بر عملکرد نهادهای اجرایی است گفت: اگر در طول دوران انتخابات از هیچ مسئول و مدیری تقاضای حمایت و تبلیغ به نفع خود ننمودم بخاطر این بود که نمی خواستم در صورت پیروزی در انتخابات، مدیون مدیری باشم که این امر مطمئناً مانع از نظارت دقیق بر عملکردشان می شد.
وی در بخش دیگری از سخنانش از بی توجهی مسئولین به مشکلات شهرستان هریس انتقاد کرد و گفت: شهرستان هریس دار المومنین است شهرستانی که بالاترین تعداد شهدا را در سطح استان دارد اما با این حال با مشکلات عدیده ای دست و پنجه نرم می کند.
نماینده مردم اهر و هریس در مجلس شورای اسلامی، با اشاره به رشد منفی جمعیت شهرستان هریس افزود: مسئولین بایستی به ریشه های اصلی این کاهش جمعیت که مهاجرت یکی از آنهاست توجه بیشتری نمایند.
وی همچنین به بلااستفاده ماندن آب سدها در هریس اشاره کرد و گفت: 41 هزار متر مکعب آب در پشت سدهای شهرستان ذخیره شده است در حالی که تنها از آب سد پارام استفاده می شود و عامل کاهش تولید محصولات کشاورزی در شهرستان نیز به همین عدم استفاده بهینه از آب های موجود شهرستان برمی گردد.
مسعودی ریحان، با بیان اینکه قطعی گاز در زمستان و قطعی برق در تابستان از ویژگی های اساسی شهرستان های اهر و هریس محسوب می شوند اظهار داشت: نبود سیلو، کشتارگاه، سردخانه، هتل و مهمانپذیر، استخر سرپوشیده، آموزشکده های دخترانه و مهمتر از همه نبود حتی یک تخت بیمارستانی و پزشک متخصص و در نتیجه بالابودن میزان مرگ و میر نوزادان نسبت به میانگین استانی تنها بخش کوچکی از مشکلات و کمبودهای شهرستان هریس است.
وی آمار و داده ها را زیربنای برنامه ریزی دانست و گفت: میانگین بیکاری شهرستان هریس بر اساس آمارهای ارائه شده پایین تر از دیگر شهرهای استان است در حالی که اشتباه و اغراق آمیز بودن آمار مذکور با عنایت به بیکاری جوانان و مهاجرت بی رویه شهروندان کاملاً روشن است. وی تصریح کرد: اگر آمارها دقیق نباشند بدون شک برنامه ریزی و تصمیم گیری ها نیز غلط از آب در خواهند آمد لذا خواهش می کنم وضعیت شهرستان را آنچنان که هست به تصویر کشیم نه آنچنان که دوست داریم.
نماینده مردم اهر و هریس، با بیان اینکه شاید رتبه اول تصادفات جاده ای استان به جاده های شهرستان های اهر و هریس مربوط شود، وضعیت جاده های شهرستان هریس را اسفناک توصیف کرد و گفت: با اینکه همه شهروندان از وضعیت نامناسب جاده ها ناراضی هستند و جاده های ما مخروبه اند ولی متأسفانهدر سال گذشته 19 میلیارد از اعتبارات راه و ترابری استان جذب نشده بود که خود جای بسی سوال دارد.
مسعودی ریحان با برشمردن بخشی از کمبودهای شهرستان هریس گفت: این وضعیت فعلی شهرستان ماست شهرستانی که در اغلب بخش ها از شاخص های توسعه استانی پایین تر است.
وی در پایان سخنانش، خواستار اولویت بندی فرصت ها و تهدیدهای شهرستان شد و گفت: زمان زود می گذرد اگر برنامه نداشته باشیم سردرگم خواهیم ماند و اگر وضعیت موجود شهرستان را شناخته و براساس برنامه حرکت کنیم در فعالیت های خود به روزمرگی نخواهیم افتاد.
احداث کارخانه آسفالت مشترک
با مشارکت شهرداری های هریس و مهربان و سازمان همیاری شهرداری ها، کارخانه آسفالتی در شهر مهربان دایر می شود.
این کارخانه هرچند می تواند برای خیابان های فرسوده هریس نویدبخش باشد اما اینکه چرا محل احداث کارخانه در شهر مهربان است خود جای تامل دارد.
انتقاد امام جمعه هریس از عملکرد برخی مسئولین
حجت الاسلام موسوی در خطبه های نماز جمعه هریس از تعلل برخی مسئولین شهرستان در اجرای برخی پروژه های عمرانی از قبیل جاده هریس ـ مشکین شهر انتقاد نمود. شایان ذکر است وی چند روز قبل، طی بازدیدی از نزدیک در جریان روند اجرای این طرح قرار گرفته بود.
کارشکنی همچنان ادامه دارد
شورای شهر هریس در جلسات اخیر خود بار دیگر طرح قرار گرفتن محل احداث دانشگاه آزاد اسلامی در محدوده شهر را از دستور کار خود خارج کرده و از تصویب آن خودداری نمود. جالب اینجاست با تصویب شورا قسمت هایی از شهر وارد محدوده شهر گردیده است که عمدتاً شامل واحدهای دامداری بوده و هیچ منطقه مسکونی در آن قرار ندارد در حالی که دامداری ها بایستی خارج از محدوده باشند.
به هرحال این قبیل اقدامات شورای شهر که به نظر می رسد در پشت آن حقایق دیگری نهفته است و دست های دیگری از پشت پرده آن را هدایت می کنند بیش از هرچیز روند اجرای پروژه مجتمع آموزشی دانشگاه آزاد اسلامی هریس و به تبع آن روند توسعه و پیشرفت شهر را با مشکل جدی مواجه خواهد ساخت.
تعویق مسابقات فوتبال لیگ هریس
مسابقات لیگ هریس که قرار بود پس از 5 سال وقفه در زمین چمن استادیوم تختی برگزار شود بنا به دلایل نامعلومی به تعویق افتاد. خبر دیگر آنکه بخشدار هریس که اتفاقاً ریاست هیأت فوتبال هریس را نیز برعهده دارد با تشکیل تیم پیشکسوتان هریس که قرار بود در مسابقات قهرمانی استان شرکت نماید مخالفت کرده است.
جایگاه CNG هریس افتتاح می شود؟
طی هفته های گذشته جایگاه CNG شهرهای کلوانق و بخشایش افتتاح گردید اما هنوز خبری از افتتاح جایگاه هریس نیست. « فردا و پس فردا» پاسخ همیشگی مسئولین به سئوال شهروندان در این خصوص است.
پروژه ی 52 واحدی مسکن فرهنگیان هریس؛ هر روز بهتر از دیروز
فاز اول پروژه ی 52 واحدی مسکن فرهنگیان تا اوایل مهرماه به بهره برداری می رسد تا به نوعی نخستین مجتمع مسکونی که البته پروژه ای بزرگ و قابل تقدیر است در هریس افتتاح گردد.